سيد صادق سجادى

316

تاريخ برمكيان ( فارسى )

من كشته ، چندان حقوق « 1 » در ذمّهء ما ثابت دارد كه از دل رخصت نيابم كه آن‌چنان صاحب‌حقى را دعاى بد كنم ، و از روى مروّت و مردمى و حق‌شناسى نتوانم كه او را درين جهان بد گويم يا بدى در حق ايشان انديشم « 2 » . و در آن جهان نيز نتوانم كه با اين چنين صاحب حقى دعوى كنم ؛ كه پروردهء نعمت ايشانم و اگر جميع محاسبان « 3 » جمع شوند كه حقوق نعمت امير المؤمنين را كه بر ذمّهء ما ثابت دارد در قلم آورند ، عاجز آيند « 4 » » چنين گويد خليل بن هشيم كه من از محرمان هارون الّرشيد شنيده‌ام كه چون خليفه آن رقعهء مادر جعفر را بخواند گريه بسيار كرد « 5 » و پيغام داد سوى مادر جعفر كه خداى تعالى ترا و مرا به مصيبت جعفر صبر دهاد و چنانچه تو سوخته‌اى و مىسوزى من هم سوخته و مىسوزم . حالا چاره ندارم آنچه شدنى بود شد . پشيمانى سودى ندارد و نخواهد داشت « 6 » . چنين گويد مسرور خادم كه آن زمان كه خليفه آن رقعه بخواند من پيش او بودم . مىخواند و مىگريست و اضطراب مىكرد . ترسيدم كه ناگاه در آن حالت و در آن سوز مرا بكشد و بگويد كه جعفر را تو كشته‌اى . و از غايت اضطراب او را غشى طارى شد و چون « 7 » به هوش باز آمد ، مرا گفت همين زمان به خزانه رو و هرچه از زر و زرّينه و سيمينه و جامه و فرش و اوانى و ظروف و كل اسبابى كه از مادر جعفر آورده‌اند ، بايد كه همه را پيش من آرى . من در خزانه

--> ( 1 ) . ك : حقوق نعمت . ( 2 ) . ك : و بد انديشم . ( 3 ) . ك : محاسبان بغداد . ( 4 ) . ك به جاى « جمع . . . آيند » دارد : جمع آيند تا نعمتهاى امير المؤمنين كه با فرزندان من داده درين چند سال و چند روز نتوانند كه در حساب آرند . ( 5 ) . ك : بگريست و جزع بسيار كرد و گفت كه لعنت خدا بر من باد و لعنت بر آن روزى كه جعفر را كشتم . ( 6 ) . ك : + و فرمود كه مادر جعفر را بگوئيد كه از گاه آدم تا بدين روزگار هيچ آفريده را از مردن در مصيبت پسر اين‌چنين رقعه كسى ننوشته . آفرين خدا بر دانش تو باد . ( 7 ) . ك : - او را . . . و چون .