سيد صادق سجادى
273
تاريخ برمكيان ( فارسى )
برانداختهام . تو در حق دشمنان من به چه وجه لطف مىكنى ؟ من شنيدهام كه چندين مال و اسباب داده و لطف كردهاى . غلام رومى جواب داد كه هرچه خليفه فرمان دهد همچنان است . من واجب « 26 » سياست و غرامت و عتاب حضرت خلافت شدهام ، امّا اگر « 27 » فرمان باشد ، حالى گذشته عرضه دارم بعد از آن فرمان خليفه راست . خليفه فرمود « 28 » جوابى كه دارى عرضه دار . غلام گفت كه من پرورده و برآوردهء جعفرم و آنچه جعفر در حق من كرده است هيچ پدرى در حق پسر نكند . و من آنچه در خدمت ايشان بودهام ايشان را بنده و مخلص و هواخواه درگاه خلافت « 29 » ديدهام و هيچ وقتى درين مدت خلافى و بدخواهى كه زيان ملك و دولت خليفه باشد از ايشان نديدهام و نشنيدهام . امّا آنچه به قدرت حق تعالى باشد كه ايشان را از بندگى درگاه خلافت اينچنين بلاها رسد ، آن اندازه دريافت همچو ما كسان « 30 » نباشد . من بنده روزى سوار مىرفتم . بر سر كوچه ديدم پسر فضل برمكى با جامههاى كهنه و پارهپاره مىآيد . او را بشناختم . نزديك بود كه زهرهء من آب شود . انديشه كردم كه او را دستگيرى نيست من او را دريابم . باز در خاطرم « 31 » گذشت كه ناگاه خليفه بشنود و بر من عتاب و عقاب « 32 » فرمايد كه من در آن درمانم . باز نعمتهاى ايشان مرا ياد آمد و چنان انعام و اكرام « 33 » ايشان غلبه كرد كه از سر جان بگذشتم . « 34 » بخاستم و بر پسر فضل مالى و اسبابى « 35 » فرستادم و نيّت كردم كه تا زندهام آنچه از ايشان ماندهاند احوال ايشان پرسم « 36 » ؛ و با وجود اسباب دنيايى كه دارم زندگانى من چه كار آيد كه ايشان را زار و نزار روزگار بينم . من در اينجا به چنين دولتى كه رسيدم ، به واسطهء ايشان « 37 » بود . اكنون من بنده به گناه خويش معترفم و در مقام بندگى و سياست ايستادهام . هرچه فرمان شود گردن نهادم « 38 » .
--> ( 26 ) . اساس : - واجب . ( 27 ) . اساس : - اگر . ( 28 ) . ك : گفت . ( 29 ) . ك : خلافت پناه . ( 30 ) . ك : ناكسان . ( 31 ) . ك : خاطر . ( 32 ) . ك : - عقاب . ( 33 ) . ك : احسان . ( 34 ) . ك : - بگذشتم . ( 35 ) . ك : - اسبابى . ( 36 ) . اساس : با احوال ايشان برسم . ( 37 ) . اساس : او . ( 38 ) . اساس : نهاده .