سيد صادق سجادى

272

تاريخ برمكيان ( فارسى )

چيزى آميخته نشود ، دائم افتاده و خوار و بىمقدار بود . چون غلام مذكور در خدمت ، قدرى و منزلتى تمام يافت و به اشغال بزرگ مخصوص شد ، عزّت او در دار الخلافه روز به روز زيادت مىشد و محسود اقران و امثال خود مىگشت . يكى از مقّربان خليفه را با او عداوتى و حسدى اتّفاق افتاد تا روزى غلام مذكور با كوكبهء تمام سوار شد و طرف راهى مىرفت . ناگاه در كوچه‌اى از دور « 17 » ديد كه پسر فضل يحيى با جامه‌هاى چركين و حال تباه پياده مىآمد . بشناخت و از چشمش آب روان كرد . پسر فضل چون غلام « 18 » را بديد كه با كوكبهء تمام مىآمد شرمنده شد و از راه يكسو رفت كه با آن حال با آن غلام ملاقات نكند . غلام به فراست دريافت « 19 » . از اسب فرود آمد « 20 » و ترك كوكبه گرفت و در زاويهء مسكينان كه پسر فضل رفته بود در رفت و پاى پسر فضل را بوسه داد و در كنار گرفت و زارزار بگريستن و دلدارى بسيار نمود و دو اسب تازى و دو غلام و ده هزار درم به دست معتمدى داد كه چون پسر فضل در خانه خود رود به دو تسليم كن و عذر بسيار دار « 21 » و بگو كه آنچه خرج تو باشد هر ماه نقد كرده به خدمت تو خواهد فرستاد . چون آن معتمد با آن دو غلام و اسپان تازى و ده هزار درم « 22 » به در خانه پسر فضل رفت ، حجره‌اى بشكسته و تاريك داشت . ديد كه او در آنجا مىباشد . غلام و اسب و بدره تسليم او كرد . پسر فضل بسيار بگريست و ناچار او را بستد و اندوهناك و دل‌شكسته عذر خواست . چون معتمد كه غلام و اسپان برده بود بر غلام رومى آمد ، شكنجهء پسر فضل و تنگى خانهء ايشان بيان كرد . غلام رومى عظيم تنگدل و دردمند شد و صد هزار درم ديگر بر زن فضل فرستاد . اين خبر چون شايع شد ، مقّربى كه دشمن و حاسد آن « 23 » غلام بود ، اين كيفيت بر سبيل تحفه پيش رسانيد . هارون الّرشيد ازين سخن در خشم شد و آتش غضب بر سر او رفت و اين غلام را پيش طلبيد و عتاب فرمود و به خشم تمام گفت كه تو مىدانى كه جملهء برامكه را برانداختم « 24 » و هر كه در باب ايشان به سخايى و لطفى « 25 » پيش آمده است او را هم

--> ( 17 ) . ك : ناگاه از كوچهء دور . ( 18 ) . ك : اين غلام . ( 19 ) . اساس : - به . . . دريافت . ( 20 ) . ك : - از . . . آمد . ( 21 ) . ك : طلب دارد . ( 22 ) . ك : درم زر . ( 23 ) . ك : - آن . ( 24 ) . ك : من برانداختم . ( 25 ) . ك : به سخنى و مالى و لطفى .