سيد صادق سجادى
230
تاريخ برمكيان ( فارسى )
خانه برمكى كنم . ايّام بهار بود و آن شب شب « 1 » چهاردهم بود و از مه نورى تمام فايض مىگشت . غرض كه « 2 » چون طرف بوستان قصد كردم الحق از نسيم آن باغ نصيبى بردم « 3 » و از نواى نالهء قمرى و عندليب در من خوشى پديد آمد . زمانى آنجا بماندم . از وعدهء فضل برمكى مرا ياد آمد . طمع در من غلبه كرد و ترك آن لذت گرفتم و سوى خانهء او روان شدم . در اثناى راه ديدم كه خليل ربيع كندى « 4 » ، كه از مشاهير و معتبران بغداد بود « 5 » بيامد « 6 » ، پياده و جامه پارهپاره و گريان و نالان از شهر بيرون آمده « 7 » و سر زده طرفى مىرود و از بينوايى و تنگدستى سر در جهان گرفته است . چون بارها از او صلت و انعامات يافته بودم دلم بسوخت و گريه در من افتاد و از « 8 » حال او سؤال كردم . با چشم پر آب با من گفت كه كار من از دست رفته و وام « 9 » بسيار در گردنم مانده و اتباع و اشياع من به در فقر و فاقه گرفتارند « 10 » . چون كار از حد گذشت راه بيابان گرفتم . مردى نازك و نازنينم ، پياده جايى « 11 » نتوانم رفت . هم درين نزديكيها هلاك خواهم شد و هلاكت بدين زندگانى شرف دارد . من از اسب فرود آمدم و دست و پاى او بگرفتم و در خانهء خود درآوردم و در حال پنج هزار دينار به وجه قرض به او دادم . چه او از آن « 12 » بزرگتر بود كه من صلهء خود پيش او توانم گرفت . غرض آن است « 13 » كه او را گفتم كه امروز در خانه باش و فضل خدا « 14 » را ببين چه مىكند ، فردا رفتن به دست تست . او در خانه باز رفت و من به خدمت فضل شتافتم . چون بيگاه كردم « 15 » بر من عتاب فرمود كه مرا سماعى خوش ميل شد . در اثناء گفتن « 16 » ، مرا در زمان ، حال بيچارگى خليل ربيع كندى ياد آمدى و زهرهء گفتار نبودى و او اثر اندوه
--> ( 1 ) . اساس : - شب . ( 2 ) . ك : - كه . ( 3 ) . ك : آن رو نصيبى ديدم . ( 4 ) . اساس : خليل ربيعه . ( 5 ) . ك : معتبران بغداد و ولايتداران خليفه بود . ( 6 ) . ك : - بيامد . ( 7 ) . ك : + است . ( 8 ) . ك : - از . ( 9 ) . ك : وامهاى . ( 10 ) . ك : و اتباع و اشياع به درد فاقه گرفتار . ( 11 ) . ك : به جايى . ( 12 ) . ك : چه از او . ( 13 ) . اين عبارت را ك ندارد . ( 14 ) . اساس : - خدا . ( 15 ) . اساس : چون ناگاه . ( 16 ) . اساس : - در . . . گفتن .