خورشاه بن قباد الحسينى

57

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

شعر نجم ثانى كه نباشد به دو كونش ثانى * گر دگر « 1 » جا بود اللّه تعالى اعلم چون هواى تسخير ديار ماوراء النّهر همچنان در خاطر مبارك حضرت شاه دين پناه بود ، در اين وقت به تصوّر آنكه اين مهمّ خطير از مير نجم صورت‌پذير خواهد گشت ، خدمتش را در شهر ذى حجّه سنهء سبع عشر و تسعمايه « 2 » [ 917 ] با سپاهى كه زبده و خلاصهء اردوى اعلى بود ، به آيين خسروانه و تجمّل هرچه تمامتر به صوب ماوراء النّهر روان گردانيد و فرامين قضا امضا « 3 » ، به اسم حكّام و داروغگان بلاد خراسان عزّ صدور يافت كه در جميع امور متابعت و مرافقت نجم مومى اليه را بر ذمّت همّت خود لازم دانسته رضاى خاطر او را مستلزم رضاى همايون ما دانند و در قلع و قمع اعدا مساهله و مسامحه تجويز ننمايند . ميرنجم ، منصب وكالت را بر سبيل نيابت به امير ظهير الدين عبد الباقى كه در آن ايّام صدر بود رجوع نموده عازم خراسان شد . بعد از وصول به آن ديار ، امرا و سرداران بلاد خراسان به موجب فرمان واجب الاذعان از در متابعت درآمده احدى را مجال تمرّد و تخلّف نبود . چون آن رتبه و شأن و علوّ مكانت و مكان زياده بر قدر و حوصلهء آن جناب بود ، غرور بىجايگاه به دماغ خود راه داده با امرا و اركان دولت كه به مزيد حشمت و شوكت مخصوص بودند مثل بيرام بيك كه داماد حضرت شاه عالم پناه بود ، تعظّم و تكبّر بيش از پيش كه مثل آن هرگز از حضرت شاه مشاهده نشده مىنمود . هر چند اين معنى بر خاطر تركان گران بود ، امّا از بيم سطوت شاهى چاره‌اى جز مدارا و مواسا نداشتند ، تا آنكه از آب آمويه عبور نمودند . آن طرف آب ، حضرت بابر [ 43 ] ميرزا كه پادشاه كابل و غزنين و قندهار بود بنا بر مواضعه‌اى كه با حضرت شاه دين پناه داشت با سپاه آراسته به مدد ميرنجم آمده به اردوى او ملحق شد و به اتّفاق از دربند آهنين « 4 » گذشته به ظاهر قرشى « 5 » نزول نمودند . اهل

--> ( 1 ) . ت : ور دگر . ( 2 ) . ت : سبع و عشر تسعمايه . ( 3 ) . ت : مضا . ( 4 ) . خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 120 : « در تنگ كلچك كه آن را بند آهنين خوانند » ؛ تكملة الاخبار ، ص 51 : « در تنگ چيچك كه آن را در بند آهنين خوانند » . ( 5 ) . قرشى نسف نخشب : شهرى است به ماوراء النهر كه تركان آن را قرشى خوانند و قرشى به زبان مغولى قصر باشد . ( خاتمهء شاهد صادق ، ص 188 ) .