خورشاه بن قباد الحسينى

385

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

ما همه فانى و بقا بس ترا * ملك تعالى و تقدّس ترا 121 مباش از مى سلطنت سرگران * كه شد وقت سرمستى ديگران 19 محبّت به پيوند چون شد قوى * شود تازه شاخ اميد از نوى 3 محنت‌كشان زاويهء فقر و فاقه را * طبع كريم باذل او واهب النعم 221 مخالف نگردد به جان دوستدار * مغيلان نيارد بجز خار بار 120 مرادش ز شاهى و فرمان‌دهى * ز بخت و بزرگى و تاج مهى 304 مراعات دين بود و تعظيم شرع * همى اصل ديد و جز اين جمله فرع 304 مرد ز زندان شرف آرد به دست * يوسف از آن روى به زندان نشست 189 مزن نوبت سلطنت را بسى * كه نوبت بود هر زمان از كسى 19 مستتر گردد به زودى در نقاب ابتلا * هر كه گرداند خلاف رأى پاكش در ضمير 161 مشترى مىريزد از خمخانهء گردون شراب * وز شفق افلاك را آلوده‌دامان مىكند 200 معشوقهء دهر اگر كند جلوه‌گرى * در وى نكنى نظر اگر ديده‌ورى 198 مقصود ازين معامله ترويج كار اوست * نى جلوه مىفروشم و نه عشوه مىخرم 43 مكش گردن از راى ما زينهار * سر خويش نه بر خط روزگار 19 مكن آنچه هرگز نكردست كس * بدين رهنمون تو ديوست و بس 104 مكن خاطر خود پريشان بسى * كه دنيا نكرده وفا با كسى 78 مكن سفله را تربيت زينهار * مپرور به آب خضر زهرمار 29 مگر از پى دفع يأجوج فتنه * نهادست بنياد سدّ سكندر 123 مگر شاه آن شفاعت درپذيرد * گناهى را كه شد بر وى نگيرد 195 مگر قلعه گويى ز چرخ كبود * سپردارى از دامنش سبز بود 208 منه دل برين باغ ابله فريب * كه خرزهره را نام كردست سيب 320 مه لواى تو با خيل خصم بداختر * همان كند كه كند با نجوم مهر سپهر 103 مه نور از آن گرفت كز شب نرميد * گل بوى از آن يافت كه با خار بساخت 69 نالهء كرناى رويين‌خم * در جگر كرده زهره‌ها را گم 113