خورشاه بن قباد الحسينى

380

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

ز جوش هژبران فولادپوش * دگرباره آمد خراسان به جوش 59 ز جولان شيران آيين ستيز * غزالان نهادند رو در گريز 16 ز خاك آفريدت خداوند پاك * پس اى بنده افتادگى كن چو خاك 185 ز خصم ار خسته شد ذات سليمت * كنون از قرة العين است بيمت 275 ز دود تفك ابرى انگيختند * وز آن ژالهء كين فرو ريختند 208 ز دولت هم به دوران اميرى * سليمان شد به ملك ديوگيرى 274 زر از سكّه‌اش زيب و زيور گرفت * درم نام او ديد و در بر گرفت 16 ز سرماى دى جويبار چمن بين * كه يخ بسته محكمتر از سنگ مرمر 123 ز سرها كه افتاده بر خاك راه * سر از خاك بركرده يك حشرگاه 11 ز سهم تير سرما مهر انور * ز ابر تيره ناوردى برون سر 123 ز شمشير كين آتش افروختند * گل و خار آن باغ را سوختند 58 ز عدلش چنان شد كه باز از پر خود * زند سايه‌بان از براى كبوتر 199 ز قوس و قزح بر فصيلش كمند * نيارد فكند آسمان بلند 24 ز كامرانى دوران مخور فريب كه چرخ * ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد 44 ز گردان سپردار كمان‌كش * جهان پر شد چنان كز تير تركش 66 ز لطف ازل هر كه يابد سپر * ز سهم حوادث نبيند ضرر 124 ز لطفش فقير و غنى كامياب * ز قهرش ستم‌گستران در عذاب 83 ز ما تا نگردد جدا جان ما * نيابد خلل عهد و پيمان ما 88 ز مادر نزاد آنكه آخر نمرد * ز چنگ اجل هيچ كس جان نبرد 4 زمانه نداند جز اين هيچ كار * كه اوّل دهد شربت آخر خمار 243 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * ز مرآت دين زنگ بدعت زدود 304 ز مرگ آدمىزاده را چاره نيست * زمين را به جز گور گهواره نيست 212 ز مشرق تا به مغرب گر امام است * علىّ و آل او ما را تمام است 43 زمين دكن را چو كردند بخش * به ميدان خود هر كسى راند رخش 320