خورشاه بن قباد الحسينى

341

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

ص 274 س 4 در مورد اوصاف و اخلاق و درشت‌خويى سلطان علاء الدين ، ضيا برنى مىنويسد : « سلطان را بو العجب عادتها و رسم‌ها بوده است و از نهايت بدخويى و سخت‌گويى و قهر و عنف و بىمهرى و بىباكى كه سلطان در سرشت داشت حالت سياست فرمودن نظر در مشروع و نامشروع نينداختى و مشروع و نامشروع ندانستى و خون پيوند و حقوق ديگر او را مانع سياست نشدى و يك حكمى عام كه او در باب گنهكاران ملكى به يقين و يا به ظن و وهم بكردى ، چندين بىگناهان و بىخبران در آن حكم او كشته شدندى و از قهر و سطوتى كه از مستيهاى متنوّع بر سر او بر رفته بود مقرّبان و خواهان او نتوانستى كه عرضه داشت حاجتمندى درمانده پيش او بگذراند و برادر و فرزند خود را در پيش او شفاعت كردن نتوانستندى و هر چه در امور ملكى و معاملات خلق سلطان علاء الدين را مصلحت افتادى بىمشورت و اتّفاق به پرداخت رسانيدى و در اوايل ايّام پادشاهى با بعضى از محرمان قديم و كاردانان مخلص خود راى زدى و مشورت كردى و بعد آنكه مصالح ملكى بر حسب دل خواست او برآمد مست و بىخبر شد . راى زدن و مشورت كردن را به كلّى در گوش نهاد و از وفور جهلى كه داشت احكام و مصالح ملكى ، على حده كارى دانستى و احكام شريعت و معاملات مشروع را على حده كارى تصوّر كردى و در اينان تكاليف شرع سخت مقصّر بوده است و نماز و روزه او را معلوم نبود كه حال چه بوده و در اسلام اعتقاد تقليدى بر طرف عاميان راسخ داشت و سخن بدمذهبان و كلام بددينان نگفتى و نشنيدى و ندانستى و از غايت بدخويى از هر كه برنجيدى و آزردى و ايذا به دو رسانيدى پيش با او آشتى نكردى و گرداند مال جراحت او نگشتى و البتّه او را بدخواه ملك خود دانستى و اينان را كه آزردى يا جلا كردى و يا بند فرمودى و يا در فراموش خانه انداختى . بازگشت و بازآوردن در ميان نبودى و چند هزار جلاى و بندى او بعد مردن او از سلطان قطب الدين پسر او خلاص يافتند . فامّا دانايان و حكيم‌پيشگان و صاحب‌بصيرتان و تجربه‌يافتگان را در عصر سلطان علاء الدين خواه آن را در باب او استدراج دانند و خواه از لطايف قضا و قدر