خورشاه بن قباد الحسينى
334
تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )
ساروحسين قورچىباشى در راه بصره ملازم شد و پدرش چه اعتبار داشت كه او را چه باشد . اينها از گفته و فرمودهء اين امر است كه در اين محفلاند . بىتكلّف اگر مرا به گفتهء اينها نگه مىدارى ، مرا اين خانى و سلطانى نمىبايد و من منّت اين امر را به خاشاك برابر مىدانم . اين گفت و برخاست . شاه عالمپناه نيز حكايتى نگفت و برخاست و از حرم ، خلعتهاى فاخر با يك زوج گوشوارهء لعل فرستاد كه به يك صد تومان قيمت كردند و باز هرات شفقّت شد و از حوالى مراغه رخصت دادند » . ( جواهر الاخبار ، صص 109 - 111 ) . ص 183 س 5 بوداق قزوينى مىنويسد : « مقصود كه همواره اين چرخ ستيزهكار و اين فلك بىمهر بىمدار كجرفتار در مقام شور و شر اشرار نابكار است . از جمله داستان سلطان بايزيد بن سلطان سليمان كه از وقايع بعيد است كه هرگز رو نداده كه اولاد قيصر روم بدين و تيره زبون و تيره شوند و رجوع بدين آستان نمايند . خلاصه كلام آنكه ، سلطان سليمان والى روم را چهار پسر بود ، يكى در طفوليت رفته ، اكبر و ارشد او سلطان مصطفى بود كه با ابراهيم پاشا درآويخت و در مقام كشتن او شد و چون پدرش را با ابراهيم پاشا لطف بىاندازه بود از پيش نرفت و پسر از چشم پدر افتاد و چون نوبت وزارت اعظم به رستم پاشا رسيد ، تدبير بسيار كرد تا مصطفى را كشتند . منحصر به دو پسر شد ، يكى سليم و ديگرى بايزيد . در خدمت پدر سليم اعزّ بود ، بايزيد تاب و پيچ مىزد و لشكرى را ميل به جانب سليم كمتر بود و همه مىگفتند كه سليم يهود بچّهاى است كه مخفى به حرم درآوردهاند و خبر انداخته اين مضمون شهرت داشت . برادران با يكديگر منازعه داشتند و با هم نمىساختند و نرد دغا مىباختند چون مملكت سليم زياده بود سلطان بايزيد با او اظهار خصمى كرد و به قونيه رفت . از جانب پدر لشكر به دفع سلطان بايزيد آمد تا يكصد هزار كس بر سر سليم جمع شد و چهل هزار با سلطان بايزيد بود چون جنگ كردند هزيمت به سلطان بايزيد افتاد به عماسيه رفت و در آنجا هم شكست