خورشاه بن قباد الحسينى
223
تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )
اولاد امجاد حضرت شاه فردوس مكان عصابهء عصيان بر پيشانى طغيان بسته همواره طريق مخالفت و عناد مىسپرد ، تا در شهور سنهء [ 171 ] اربعين و تسعمايه [ 940 ] كه والى ولايت روم به عزم تسخير بلاد ايران با سپاه بيكران به حركت درآمده به دار السلطنت تبريز نزول اجلال نموده بود ، مظفّر سلطان با لشكر گيلان و تحف و هداياى فراوان به تبريز رفته اظهار اخلاص و يكجهتى نمود و حكايتى چند كه مستلزم بسى فساد بود خاطرنشان روميان كرد ، امّا والى روم را شرارت طبع مظفّر سلطان و كفران نعمتى كه نسبت به دودمان حضرت شاه اسمعيل به ظهور مىرسانيد بر خاطر عاطر گران آمده چندان التفاتى به آن جناب نفرمود و حكايتى چند كه گفته بود اصلا نشنود . مظفّر سلطان خايب و خاسر از آن سفر مراجعت نمود و چون به نواحى مملكت خود رسيد ، اميره حاتم كه حاكم ولايت كتوم بود با سپاه خود سر راه بر آن جناب بگرفت و دست به محاربه و مضاربه برآورد . مظفّر سلطان به هزار حيله از آن معركه جان بيرون برده خويش را به خطّهء رشت رسانيده خزاين و اموالى « 1 » كه همراه داشت به تمام به دست اميره حاتم درآمد . در آن اثنا والى ولايت لاهيجان ، سلطان حسن ، كه ذكر او در سابق مذكور شده ، چون بر پريشانى و بىسامانى مظفّر سلطان مطّلع گرديد با سپاه جنگجوى درشتخوى بر سر او تاخت و اساس شوكت و سلطنتش را كه مدّت مديد و عهد بعيد ممهّد و مشيّد گشته بود به صدمهء عداوت و عناد ويران و منهدم ساخت و چنان سنگ تفرقه در سلك جمعيّت وى انداخت كه آن جناب قطع نظر از ملك موروثى خويش كرده با معدودى چند از راه دريابار به ديار مازندران رفت و بعد از اندك روزى باز بر سفينهء ادبار سوار شده خواست كه به طرف اخرجه و آن حدود بيرون رود كه باد مخالف ، كشتى سرگشتگى او را به ولايت شروان انداخت . سلطان خليل كه پادشاه جليل القدر شروان بود ، مقدم او را به اعزاز و اكرام تلقّى نموده جناح [ عاطفت ] « 2 » و احسان بر فرق وى بگسترانيد . چون كوكب طالع مظفّر سلطان از اوج عزّت به حضيض نكبت هبوط نموده بود ( و روز حياتش به شام ممات تبديل يافته بعد از شانزده روز كه در
--> ( 1 ) . ت : اموال . ( 2 ) . ب : ندارد .