خورشاه بن قباد الحسينى

211

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

آمدند ، امّا از بيم جان و به جهت حفظ و نگاه‌داشتى دودمان خويش به قدر طاقت و توان مىكوشيدند و به صلح اصلا راضى نمىگشتند ، تا آنكه خبر جسارت و دليرى ساكنان حصار مذكور در دار السلطنت تبريز به سمع جلال حضرت شاه دريانوال شاه طهماسب رسيد ؛ دانست كه فتح آن حصار به دست القاس ميرزا ميسّر نخواهد شد ، لاجرم آن خسرو عاليشأن با جنود ظفرورود به عزم تسخير بلاد شروان روان گشت و بعد از طىّ منازل چون هواى شروان از غبار موكب گيتىستان عنبربيز شد و ماهچهء لواى ظفر اشتمال شاهى پرتو وصول بر ظاهر حصار بيقرد افكند ، ساكنان حصار از مشاهده و ملاحظهء آن حال يكسر در قلق و اضطراب افتاده پشت دلشان به « 1 » يكبارگى بشكست . در روز ديگر فرياد « ما لا طاقَةَ لَنا » « 2 » برآورده زبان به كلمهء « فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا » « 3 » بگشودند . حضرت شاه كشورگير آن جماعت را از شاه و امير و برنا و پير به جان امان داده رقم عفو بر صفح جرايد جرايم « 4 » ايشان كشيد . شاهرخ سلطان با اعيان لشكر خويش ملك و دولت چندين ساله را وداع كرده طوعا او كرها از قلعه بيرون آمدند و چون به پايهء سرير اعلى رسيدند ، حضرت شاه گردون توان شاهرخ سلطان را به مراحم شاهانه و نوازش خسروانه استمالت داده قامت قابليّتش را به خلع گرانمايه مزيّن ساخت و خاطر شكسته‌اش را به لطف تقرير و وعده‌هاى دلپذير بنواخت و آن جناب را در خيمه فرود آورده امرا و سران سپاهش را به اركان دولت قاهره و اعيان حضرت باهره سپرده خود به نفس نفيس با چند نفر از قورچيان خاصّه به درون حصار تشريف برد و به تفحّص و تجسّس خزاين و دفاين سلاطين آن ديار و اموال و اسبابى كه سالهاى « 5 » دراز در آن حصار جمع شده بود مشغول گشت و سه روز در آن حصار بماند و آنچه ظاهر و نهان بود به دست آورد و چندان نقود و اجناس نفيس به خزانهء عامره جمع آمد كه مهرهء حساب از حساب آن عاجز آمدند . بعد از جمع اموال ، سرداران و رؤوس سپاه شروان را كه محرّك و مهيّج آن [ 162 ] فتنه و فساد شده بودند به تيغ سياست از هم گذرانيد . زنان و فرزندان ايشان را

--> ( 1 ) . ت : « به » ندارد . ( 2 ) . بقره ( 2 ) ، آيهء 249 . ( 3 ) . غافر ( 40 ) ، آيهء 11 . ( 4 ) . ب : صفح بر جريمهء . ( 5 ) . ت : به سالهاى .