خورشاه بن قباد الحسينى

169

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

ييلاق اشكنبر « 1 » و آن حدود شد . شعر سپاهى مرتّب به آيين و ساز * همه تند و گردنكش و سرفراز گروهى كه هر يك به پندار خويش * كه كين بد از رستم زال بيش يكايك ز مردى به هنگام حرب * فره برده از شير غرّان به ضرب به مهميز خاريده پهلوى بور * به نيزه دو در كرده سندان به زور چون موكب منصور در ييلاق مذكور نزول اجلال نمود ، حكم جهان‌مطاع به اسم عبد اللّه خان و امراى رفيق عزّ صدور يافت كه خود را به طرف اردوى معلّى كشيده به مقابله و مدافعهء آن گروه انبوه درنيايند . عبد اللّه خان با امراى رفيق به جانب اردوى « 2 » معسكر ظفراثر ميل نمودند و بعضى از ملازمان امرا تا موازى يك هزار سوار به رسم خبرگيرى كه به طرف مرند رفته بودند ، در قصبهء مذكور با قراولان القاس ميرزا كه پنج هزار سوار گزيده بودند اتّفاق ملاقات دست مىدهد . عساكر ظفرقرين ، آن گروه انبوه [ را ] « 3 » عدم انگاشته تيغ كين بر آن جماعت مىنهند و در يك طرفة العين جمعى را مجروح و بىروح مىسازند ؛ مابقى روى به هزيمت نهاده تا اردوى خواندگار در هيچ مقام قرار نمىنمايند . خواندگار بعد از اطّلاع بر تهوّر و دليرى اعدا در مقام تعجّب آمده [ 130 ] انگشت [ حيرت ] « 4 » بر دهان نهاد و مىخواست كه از همانجا مراجعت نمايد . حضرت شاه خلافت‌پناه چون بر ندامت و پشيمانى خصم آگاه شد فيلى كه سيادت‌پناه نجابت دستگاه ، شاه حيدر ولد حضرت شاه طاهر ضميمهء پيشكش هند ساخته بود ، چنانچه در حالات گذشته به وضوح پيوست ، از براى خواندگار فرستاد و پيغام داد كه چون از راه دور آمده‌ايد و مركب شما از حركت بازمانده ، بر اين فيل سوار شده در توجّه مسارعت نمايند كه انتظار مىرود خواندگار از اين واسطه به غيرت و تقليد افتاده از مرند عازم تبريز شود « 5 » ، امّا خوف و

--> ( 1 ) . ت : اسكپنر . اشكنبر : نام كوههايى است در آذربايجان . حمد اللّه مستوفى ذيل اهر آورده « آبش از رودى كه بدانجا منسوب است از جبال اشكنبر برمىخيزد » ( نزهة القلوب ، ص 131 ) ؛ تكملة الاخبار ، ص 98 : اشكنبر ؛ نقاوة الآثار ، ص 205 : اسكنبر ، « خبر رسيد كه فرهاد پاشا به تبريز آمد و موكب ظفراثر به ييلاق اسكنبر كلبه فرمود » . ( 2 ) . ت : « اردو » ندارد . ( 3 ) . ب : ندارد . ( 4 ) . ب : ندارد . ( 5 ) . ب و ت : شد .