خورشاه بن قباد الحسينى
170
تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )
رعب به مرتبهاى بر خاطرها مستولى شده بود كه يك فرد از افراد قدم از محيط عرّابه بيرون نمىيارستند نهاد . بدين منوال به تبريز آمده در موضع چرنداب نزول اجلال فرمود . چون ساكنان تبريز از هول « 1 » آن رستخيز اكثرى جلا اختيار نموده بودند و به موجب فرمان قضا جريان جميع كاريز و قنوات را پر ساخته مسدود گردانيده بودند و مزروعات و غلّات را به تمامى سوخته ، چنانچه در شهر و نواحى از جنس مأكول و مشروب هيچ چيز يافت نمىشد و حضرت شاه خلافت پناه در ييلاق اشكنبر « 2 » نزول فرموده بود و انتظار لشكر فارس و آن حدود مىكشيد در آن اثنا امرا به ذروهء عرض رسانيدند كه صلاح در آن است كه از اين مكان كوچ كرده به موضع اهر رويم و در آنجا چندان توقّف نماييم تا امراى گرمسير و آن حدود به ما ملحق شوند . حضرت شاه خلافت پناه سخنان اركان دولت را به سمع رضا اصغا فرموده از ييلاق اشكنبر « 3 » كوچ فرمود و به طرف اهرمشكين روان شد و در آن سرزمين عضد الدّولة الباهره ابو الفتح بهرام ميرزا با هزار سوار جرّار به سعادت پاىبوس مشرّف گشت و بعد از آن ابراهيم خان حاكم شيراز با هزار و پانصد كس به شرف عتبهبوسى سرافراز شد . و همچنين شاه قلى سلطان ، حاكم كرمان و محمود خان افشار ، والى كوهكيلويه هر يك با هزار سوار دلير نامدار به تقبيل بساط جلالت مناط مستسعد گشتند و چراغ سلطان با پانصد سوار و على قلى بيك تركمان « 4 » با سيصد [ سوار ] « 5 » و اللّه قلى بيك ، حاكم دارابجرد « 6 » با پانصد سوار و چرنداب سلطان ، حاكم ايج « 7 » و نيريز « 8 » و فسا « 9 » با پانصد سوار و كوپك سلطان ، حاكم كازرون با سيصد سوار در
--> ( 1 ) . ت : حول . ( 2 ) . ت : اسكپنر . ( 3 ) . ت : اسكپنر . ( 4 ) . ت : تركان . ( 5 ) . ب : ندارد . ( 6 ) . ب ، ت : داربجرد ؛ دارابجرد دارابگرد : شهرى در استان هفتم ( فارس ) ، در جنوب درياچه نيريز ( فرهنگ معين / اعلام ) . ( 7 ) . ايج : در اصل ايك بود بعد از تصرّف اعراب او را ايچ گفتند . در قديم شهرى معتبر بود و چندين صد سال پايتخت ملوك شبانكاره بود . ميانهء شرق و جنوب اصطهبانات به مسافت چهار فرسنگ است . ( فارسنامهء ابن بلخى ، ص 131 ) . ( 8 ) . نيريز : در مشرق درياچهء بختگان در استان فارس واقع شده است ( فرهنگ معين / اعلام ) . ( 9 ) . فسا : شهرى است در استان فارس در هفتاد كيلومترى جهرم و يك صد و شصت و چهار كيلومترى شيراز ( فرهنگ معين / اعلام ) .