حسن پيرنيا ( مشير الدوله )

2098

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )

داعيه‌اى نداشتند . مردمان آسيائى پادشاهان را نه خدا ميدانستند ، نه اولاد يا اقرباى او ، آنها فقط عقيده داشتند ، كه نصب شاهان بسلطنت از طرف خدا است . شاهان باراده خدا مملكت را اداره ميكنند و بفضل خدا بر دشمنان غالب ميآيند ( در ايران مثلا فروهر بالاى سر شاه پرواز مىكند - حجّارىهاى بيستون و تخت جمشيد ) بنابراين بايد گفت ، كه « عبادت شاه » يعنى پرستش شاه و قربان كردن براى او و تشكيلاتى براى پرستش او در زمان حيات و بعد از مرگش معمول و مقرّر نبود و در دفعه اوّل ، كه به اين وضع در آسيا برميخوريم در زمان سلوكيها است . اكنون بايد ديد ، كه اين مذهب شاهى ، كه سلوكىها در آسيا پديد آوردند ، يا اين بدعت ناشايست چيست . بعضى مانند كرنمان « 1 » تصوّر كرده‌اند ، كه داعيه الوهيّت سلوكىها شديدتر از داعيه الوهيّت بطالسه بوده ، زيرا پادشاه سلوكى خودش را خدا ميدانست ، چنان كه ميگفتند ، زوس سلكوس نيكاتور ( يعنى خداى بزرگ سلكوس نيكاتور ) يا آپلّن آن‌تيوخوس سوتر ( يعنى خداى آفتاب آن‌تيوخوس سوتر ) . برخى مانند كرست « 2 » عقيده دارند ، كه بطلميوس براى مصريها در حال حياتش خدائى بود ، امّا سلوكى فقط شخصى است مقدّس و كاهنان مخصوصى براى تقديس خود دارد ، ولى بعد از مرگش او را خدا ميدانند ، بنابراين ممكن است او را در زمان حياتش هم خدا بخوانند و پادشاه نامند . حل اين مسئله بواسطه فقدان مدارك كافى مشكل است و هنوز اين مسئله كاملا روشن نشده است . بنابراين براى اظهار عقيده بهتر است به خود اوضاع و احوال رجوع كرده ببينيم ، از آن چه برميآيد . از اوضاع زمان اسكندر صراحتا مىبينيم ، كه او اوّل كسى است ، كه در آسيا خود را پسر خدا ميداند و از اطرافيان خود ميخواهد درباره او اين عنوان را استعمال كنند و او را بپرستند . چون در جاى خود ( باب اوّل ، كتاب سوّم ) مشروحا احوال اسكندر را ذكر كرده‌ايم ، در اين‌جا تكرار زايد است ، همينقدر گوئيم ، كه ايراد بعض يونانيها بر اسكندر بپيش قدمى كالّيس‌تن فيلسوف

--> ( 1 ) - Cornemann . ( 2 ) - Kaerst .