حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

369

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

برى كه جزء قلمرو سلطان سنجر بود آمد و داود در ذى القعده همين سال بزنجان رفت . عمّ او مسعود پس از شنيدن فوت برادر بتبريز شتافت و آنجا را در تصرّف گرفت . داود بجنگ مسعود آمد و تبريز را در آخر محرّم 526 محاصره نمود و اگرچه عمّ و برادرزاده صلح كردند ليكن مسعود خود را بهمدان رساند و از آنجا نمايندگانى پيش مسترشد ببغداد فرستاد و از او خواست كه خطبهء سلطنت را بنام او جارى سازد و داود نيز همين تقاضا را داشت . خليفه بهردو پيغام داد كه حكم در اين باب با سلطان سنجر است و بنام هر كه او بگويد آداب خطبه جارى خواهد شد و در حالى كه بين مسعود و داود اين نزاع باقى بود برادر مسعود پسر ديگر سلطان يعنى سلجوقشاه والى فارس ببغداد آمد و در دار الخلافه مقام گزيد و خليفه از او احترام و پذيرائى شايان نمود مسعود بكمك اتابك موصل لشكر ببغداد كشيد و با برادر خود سلجوقشاه و مسترشد بجنگ پرداخت . سلجوقشاه اتابك موصل را شكست داد و چون در اين تاريخ خبر حركت سلطان سنجر به قصد عراق رسيد مسعود خليفه را از وصول سنجر ترساند و مسترشد حاضر شد كه خطبه را بنام مسعود جارى كند و سلجوقشاه را وليعهد او قرار دهد . جنگ بين سنجر و مسعود در 8 رجب 526 سلطان سنجر كه پس از فوت برادرزاده بدعوت درگزينى در آخر ربيع الاخر 526 برى آمد و طغرل برادر ديگر مسعود و سلجوقشاه نيز به خدمت او شتافت و سنجر او را بوليعهدى خويش در خراسان و ماوراء النّهر و سلطنت عراق انتخاب نمود و از آنجا به طرف همدان و نهاوند حركت نمود . مسعود و سلجوقشاه و مسترشد مصمّم جنگ با سلطان سنجر شدند ولى خليفه با اينكه بنا بود با ايشان حركت كند تأخير نمود و سلطان بهمراهى امير قماج و اتسز خوارزمشاه و طغرل در نزديكى دينور در هشتم رجب 526 لشكر مسعود و سلجوقشاه را درهم شكست و مسعود را كه بآذربايجان گريخته بود به خدمت خواست و پس از عفو باميرى گنجه و ارّان فرستاد