حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

199

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

بود تصرّف كرد و از آن راه اموال زيادى كه ميزان آن را تا 40000000 درهم نوشته‌اند حاصل نمود . بعد از فراغ خاطر از جانب فارس و محمّد بن و اصل يعقوب از نو باهواز تاخت و آنجا را از چنگ عمّال معتمد بيرون آورد و بار ديگر بحدود عراق نزديك شد . معتمد در اين تاريخ در زحمت بزرگى گرفتار بود چه از طرفى يعقوب خلافت او را تهديد ميكرد و از طرفى ديگر شخصى كه ادّعاى علويّت ميكرد و علىّ بن محمّد نام داشت با لقب صاحب الزنّج از سال 255 جمعى از غلامان زنگى را بدور خود جمع نموده و در بصره و حدود دهانهء خليج و درهء علياى شطّ العرب مكرّر با سرداران خلفا جنگ كرده و فتنهء بزرگى برپا داشته بود . خليفه و دربار او را سخت نگران ميداشت امّا از خوشبختى خليفه هر قدر صاحب الزّنج بيعقوب پيغام داد كه به او دست يكى كند تا به يارى يكديگر بساط خلافت را برچينند يعقوب بدعوت صاحب الزّنج اعتنائى نكرد و خليفه به همين سبب توانست جداجدا هر دوى اين دشمنان را مغلوب سازد . مرگ يعقوب در 265 در سال 264 يعقوب در جندى شاپور خوزستان بتهيّهء سپاه براى حملهء بغداد مشغول بود كه به درد قولنج مريض افتاد . معتمد در اين تاريخ رسولى پيش او فرستاد و بطريق تملّق به او پيغام داد كه اكنون ما را معلوم شده كه تو مردى ساده بودى و بسخن اين و آن فريفته شدى و قصد ما كردى اينك كه خداوند ما را بر تو غلبه داده گناه ترا بخشوديم و براى اينكه مرحمت خود را بار ديگر تجديد كنيم ترا كماكان بامارت خراسان و فارس مىگماريم . يعقوب امر داد تا قدرى نان خشك و ماهى و تره و پياز بر طبق چوبين نهاده پيش آوردند . رسول خليفه را گفت بمخدوم خود بگو من رويگرزاده‌ام و از پدر رويگرى آموخته ، خوراك من نان جوين و پياز و ماهى و تره بوده و اين دولت و شوكت كه مىبينى از راه دلاورى و شيرمردى بدست آورده‌ام نه از ميراث پدر و نعمت تو تا خاندانت برنيندازم از پاى ننشينم اگر مردم از جانب من خواهى آسود اگر ماندم سروكارت با اين شمشير است و اگر مغلوب شدم بسيستان بازميگردم و