حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
200
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
به اين نان خشك و پياز بقيّهء عمر را بانجام ميرسانم . رسول خليفه ببغداد برگشت كه پيغام يعقوب را بگزارد ليكن قبل از وصول او خبر مرگ امير دلاور سيستانى رسيد و خليفه از ناحيهء حريف زورآور مدبّرى مثل يعقوب آسودهخاطر گرديد . وفات يعقوب در دوشنبهء بيستم شوّال سال 265 در جنديشاپور خوزستان اتّفاق افتاد و او را در همانجا به خاك سپردند مدّت امارت او از محرّم 247 تا بيستم شوّال 265 قريب هفده سال و ده ماه بود . يعقوب مردى عالى همّت و بلندنظر و خوشخو و جوانمرد و بااحسان و رأفت بود و حكايات بسيار در باب اين خصائل و فضائل او روايت كردهاند كه نقل آنها در اينجا بدبختانه براى ما ميسّر نيست . در تحمّل مصائب و رنج سفر و قوّت اراده از معاصرين كمتر كسى بپايهء او ميرسيده و در راندن سپاه و تدابير جنگى نيز نهايت درجه هوش و هنر بخرج ميداده است . يعقوب مردى عاقل و دورانديش بود . كمتر ديده ميشد كه بخندد . سياست او در دل لشكر بىاندازه بود و هيچكس بىاجازهء او زهرهء اقدام بكارى نداشت واحدى از لشكريان را بىامر او جرأت نبود كه بغارت دست زند يا غنيمتى را تصرّف نمايد . در اصلاح امر لشكر بيش از هر چيز دقّت داشت و سپاهى را از همه كس عزيزتر ميشمرد اگر كسى پيش او به خدمت مىآمد اوّل پرسش او آن بود كه جنگجوئى و تيراندازى و شمشيرزنى ميدانى و در اين فنون بصيرتى دارى يا نه . اگر جواب مساعد مىشنيد از او مىپرسيد كه تاكنون پيش كه خدمت ميكردى و در كدام ميدان نبرد نموده و چه هنرها ظاهر ساختهاى سپس ما يحتاج ساليانهء او را ميداد و او را به خدمت مىپذيرفت و اگر لشكرى پيش از انقضاى سال چيز ديگرى ميخواست امر ميداد تا بقيّهء اموال او را هم از او بگيرند . در موقع حركت لشكر خود بر تختى چوبين كه مشرف بر همهء سپاه بود مىنشست تا احوال سپاهيان را به خوبى در نظر آورد و اگر نقصى در كار ايشان مىبيند فورا باصلاح آن بپردازد و او را غلامانى بود كه پيوسته بر گرد منزل يا خيمه و تخت او بسر ميبردند