حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
174
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
داشتند با ابو كاليجار بر سر همين امر در جدال افتاد بخصوص كه جلال الدّوله پس از فوت پدرش دعوت مردم بغداد را برفتن آن شهر نپذيرفته و در بصره مانده بود و اهالى بغداد بنام ابو كاليجار خطبه خوانده بودند امّا ابو كاليجار بعلّت گرفتارى در جنگ با ابو الفوارس نتوانست ببغداد حركت كند و بغداد از حضور اميرى خالى ماند و تا دو سال به همين وضع ماند و مردم جمعى طرفدار ابو كاليجار بودند و گروهى هواخواه جلال الدّوله عاقبت جلال الدّوله در سال 418 بمناسبت نزديكى ببغداد و اشتغال ابو كاليجار در سمت كرمان ببغداد رفت و رسما بامارت برگزيده شد ليكن اين انتخاب باز هرج و مرج امور عراق را از ميان نبرد و غالبا بين سپاهيان ديلمى و ترك خصومت ديرينه تجديد ميشد تا آنكه در 419 تركان در بصره بر پسر جلال الدّوله الملك العزيز ابو منصور شوريدند و ابو كاليجار را كه در اين تاريخ از جانب كرمان آسودهخاطر شده بود بتصرّف بصره خواندند و تا يك سال جلال الدّوله نتوانست آنجا را از ابو كاليجار پس بگيرد امّا در سال 420 كه ابو كاليجار به واسط تاخت جلال الدّوله او را شكستى سخت داد و اهواز را نيز از كف او بيرون آورد و سال بعد او را در جنگى ديگر منهزم ساخت و بصره را از او بازستاند و اين حال كشمكش بين دو امير ديلمى بر سر تصرّف بصره و اهواز و سيادت در بغداد تا تاريخ 428 برجا بود و جلال الدّوله غالب اوقات در بغداد با طرفداران ابو كاليجار ايّام را بزد و خورد ميگذاشت تا بالاخره در سال مزبور دو حريف صلح كردند و براى آنكه ديگر راه خلاف نروند جلال الدّوله دختر خود را بپسر ابو كاليجار بزوجيّت داد و نزاع بين جانبين برخاست . جلال الدّوله در شعبان 435 پس از شانزده سال و يازده ماه امارت در بغداد فوت كرد و با اينكه جمعى از مردم با پسرش الملك العزيز ابو منصور بيعت كردند ابو كاليجار بوعده و وعيد اكثر لشكريان را با خود يار نمود و مقام جلال الدّوله را به اين ترتيب گرفت و ملك عزيز فرارى شد و پس از مدّتى سرگردانى بدون آنكه بتواند جاى پدر را بدست آورد مرد و ابو كاليجار بدون منازع بار ديگر عراق را بر خوزستان و فارس منضّم ساخت .