حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
30
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
كسان ديگرى كه در اين اثنا ايمان آوردند عبارتند از : زيد بن حارثه و ابو بكر بن ابى قحافه و عثمان بن عفان و عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير بن العوّام و طلحة بن عبيد الله و پس از ايشان ابو عبيدة بن الجرّاح و عبد الله بن مسعود و عمّار بن ياسر . پس از سه سال دعوت نهانى حضرت تصميم گرفت كه قريش را علنا باسلام بخواند و براى اين كار از پسر عمّ خود علىّ بن ابى طالب خواست كه در منزل پدر خود ترتيب طعامى دهد و اولاد مطلب يعنى اعمام و بنى اعمام خود را به آنجا بخواند تا حضرت ايشانرا بقبول اسلام دعوت نمايد . علىّ بن ابى طالب چنين كرد و چهل تن از اقرباى قريش را بخانهء پدرى حاضر ساخت كه از آن جمله بودند ابو لهب و حمزه و عباس اعمام رسول اللّه . پس از آنكه طعام صرف شد پيش از آنكه پيغمبر مبادرت بكلام نمايد ابو لهب جمعيت را پراگنده كرد ليكن حضرت مأيوس نشد و فرداى آن روز پس از خوردن طعام ديگرى كه به همان شكل علىّ بن ابى طالب ترتيب داده بود برپا خاست و خطاب بسران قريش گفت : « كسى ديگر را نميشناسم كه براى قوم خود بهتر از آنچه من براى شما آوردهام آورده باشد چه آنچه من آوردهام خير دنيا و آخرت شماست . خداوند مرا مأمور ساخته تا شما را به او بخوانم ، آن كيست از شما كه مرا در اين كار يارى كند تا برادر و وصىّ و جانشين من در ميان شما باشد » از قوم نداى اجابتى شنيده نشد تنها علىّ بن ابى طالب كه جوانترين ايشان بود حضرت را مخاطب ساخته گفت : اى پيغمبر خدا من ياور تو خواهم بود . رسول اللّه هم علىّ بن ابى طالب را بقوم حاضر بنمود و گفت اين برادر و وصى و خليفهء من در ميان شماست سخنان او را گوش داريد و از او اطاعت كنيد . قريش بخنده و مسخره برخاستند و با لحن استهزاء بابو طالب گفتند كه برادرزادهات ترا باطاعت فرزندت ميخواند سپس متفرق شدند . تا وقتى كه حضرت رسول علنا بر ضدّ خدايان جاهليت و بتپرستى و منسوب