حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى

31

تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )

كردن آباء و اجداد قريش بكفر و گمراهى برنخاسته بود قريش چندان مزاحم او نبودند ليكن همين كه اين جمله را از آن حضرت ديدند و شنيدند كمر دشمنى او را بستند و جمعى از ايشان مثل ابو سفيان بن اميه و ابو جهل بن هشام مخزومى پيش ابو طالب آمدند و به او گفتند كه يا محمّد را از اين طرز معامله نسبت بدين و آباء ما نهى كن و يا او را از ميان قريش خارج ساز . اما ابو طالب دست از حمايت برادرزاده برنداشت و رؤساى قريش را به طرز خوشى بازفرستاد . اسلام حمزه و عمر بن الخطّاب در موقعى كه رؤساى متعصب قريش در آزار حضرت ميكوشيدند و رسول اللّه نيز از سلب حمايت عمّ خود ابى طالب به علت اصرار مخالفين انديشه‌ناك بود دو تن از بزرگان عرب به او گرويدند و اسلام ايشان به همه جهت باعث تقويت كار دعوت گرديد و آن دو يكى حمزة بن عبد المطلب عمّ حضرت بود ديگر عمر بن الخطاب از مشاهير رؤساى عرب . اسلام حمزه به اين شكل صورت گرفت كه در محلّ صفا ابو جهل به حضرت رسول مصادف شد و او را دشنام داد . چون حمزه رسيد و از اين كيفيت اطلاع يافت سخت در خشم فرورفت و درصدد برآمد كه انتقام اين حركت را از ابو جهل بخواهد . در نزديك خانهء كعبه بابو جهل برخورد و او را با كمان خويش زد و گفت ترا نميرسد كه بمحمّد برادرزادهء من دشنام دهى در صورتى كه من بدين او گرويده‌ام و همين پيش‌آمد حمزه را در عداد مسلمين درآورد و در صف مخالفين از اين بابت تزلزل راه يافت . عمر بن الخطاب از كسانى بود كه مثل ابو سفيان و ابو جهل نسبت بپيغمبر اسلام و دعوت او كينهء شديد داشت و پيغمبر همه وقت ميگفت خداوند اسلام را بگرويدن عمر با ابو جهل عزّت ده . عمر روزى به قصد قتل حضرت رسول شمشير برگرفت و بعزم انجام اين نيّت حركت كرد . در راه بيكى از آشنايان خود برخورد كه از قصدش پرسيد . عمر عزم خود را به او گفت . چنين جواب شنيد كه اگر به اين حركت دست زنى خاندان عبد مناف ترا آسوده نخواهند گذاشت بهتر آنست كه خواهر و پسر عمّ خود را كه بقبول اسلام تن داده‌اند