سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

241

تاريخ ايران ( فارسى )

حركت كرده و مطابق بيان خودش « از اراضى سرسبز و ميوه‌دارى عبور كردم كه مردمانيكه با علف‌زار و چراگاه جهت مواشى خود سروكار دارند در آن سكنى داشتند . اين مردم در موسم تابستان در كوهستانها بسر برده و در زمستان به جلگه‌ها و دره‌ها مراجعت مينمايند بدون اينكه بشهرها و دهات براى سكونت پناهنده شوند » در شهر اردبيل او از مقبرهء مجلل در يك مسجد قشنگ و زيبا يا مسجد شاه اسمعيل مؤسس اين سلسله تعريف مىكند ولى ديگر از مسافرت خودش به طرف جلو گزارشى نميدهد جز اينكه ميگويد او از كوهستانهاى لخت و خالى از اشجار عبور كرده و بالاخره به قزوين كه در آنزمان پايتخت بود رسيد . چون در آنموقع شاه طهماسب مشغول تهيهء مقدمات بود كه بايزيد را بسلطان بفروشد اميد موفقيت اين شخص انگليسى خيلى كم بوده است . معهذا جنكين‌سن بحضور باريافت ، چنان كه خودش ميگويد « بحضور آن پادشاه بار يافته با ادب و تواضعى كه شايستهء مأموريت من و مقام آن پادشاه بود نامه‌ها و هداياى ملكه را بوى تسليم نمودم . پادشاه آن هدايا را پذيرفته از من پرسيد از كداميك از كشور فرنگستان ميآئى و كارت در آنجا چيست ؟ . جوابدادم كه من از مردم شهر معروف لندن از كشور آراستهء انگلندم و از طرف اعليحضرت اليزابت ملكهء آنكشور براى عقد مناسبات دوستى و تحصيل اجازه براى عبور و مرور بدون مزاحمت بازرگانان و مردم آنكشور مأموريت دارم كه در قلمرو ايران مسافرت كنند و بخريد و فروش و حمل امتعهء دو كشور پردازند و بدينوسيله بر شهرت هردو پادشاه و ثروت رعاياى آنها بيفزايند و عباراتى ديگر در اينمورد بعرض رساندم كه اينك در خاطرم نمانده است » . بدبختانه در اين هنگام مسئله چاره‌ناپذير مذهب مطرح شده جنكين‌سن در جواب ميگويد كه او پيرو مذهب مسيح و عيسوى است ، فورا گفته شد « اى كافر ما را هيچ حاجت و نيازى بدوستى با كفار نيست و از من خواست كه خارج بشوم . من از اين خوشم آمد كه با احترام تمام در حالى كه عدهء بسيارى از نجبا و سران ديگر او مرا مشايعت ميكردند خارج شدم و در همان حال شخصى با يك سينى بزرگ پر از خاك از عقب من