سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

136

تاريخ ايران ( فارسى )

حقيقت باشد ، چه ريختن خون شاهزادگان و سلاطين مخالف عادات و رسوم مغول بوده - است . معذلك شرحى كه درينخصوص در كمبلولانگفلو « 1 » درج است نميشود آن را ناديده گذاشت و گذشت و برطبق اين گفتار ، خليفه در حملهء ناگهانى وى بر محاصره‌كنندگان از بغداد خارج شده و در كمين‌گاهى گرفتار و بدست هولاگو اسير افتاده است . پس از آن منظومهء مزبور چنين ميسرايد . « هنگامى كه ما دم دروازه سوار شديم ، برجى را ديديم كه آن را برج طلا ميگفتند ! چه خليفه دولت و ثروت بىپايانش را در آنجا پنهان كرده بود ، مانند كيسه‌هاى گندم در انبار غله او آنها را توده كرده و به روى هم انباشته و تلى بلند تشكيل داده بود . در آن مكان اين لئيم آهسته مىخراميد كه آن توده‌هاى زر را احساس كند و از آن صحت و سلامتش را برقرار نمايد ، با چشمان گرسنه‌اش جواهرات را كه مثل تابش كرمك شب‌تاب يا مانند چشمهاى پلنگ در تاريكى ميدرخشيد نگاه خيره و حسرت - آميز كند ! ! » « من به خليفه گفتم تو پير شدى و نيازى باينهمه زر و سيم نيست ، لازم نبود تو آنها را در اينمكان توده كرده و مخفىسازى تا اينكه معركهء جنگ گرم و نزديك شود ، بلكه لازم بود اين ذخائر بيمصرف را در سراسر كشور بريزى تا تيغهاى آبدار درآمده و عزت و شرافت و احترامت را بطور كامل نگاه دارى ، اين دانه‌ها دانه‌هاى گندم نيست و شمشهاى سيم را نميتوان خورد . اين جواهرات و مرواريد و دانه‌هاى قيمتى نميتوانند دردهاى استخوان تو را بهبود بخشند و نيز نمىتوانند پاى اجل مرگ را از صعود به بالاى اين برج مانع شوند . پس زنبور نر عسل را در سياه‌چال او محكم بسته و يكه و تنهاش گذاشتم كه بخورد و زنده ماند ، در خانه‌هاى عسل كندوى طلائى او نه هيچ خواهش و تمنا و نه داد و فرياد يا ناله و زارى برخاست و نه خليفه را كسى بار ديگر زنده ديد « 2 » »

--> ( 1 ) - كمبلو نام منظومه است و آن از تراوشهاى طبع لانگفلو شاعر معروف انگليسى است . مترجم ( 2 ) - گوئى گذارشهاى ماركوپولو راجع به بغداد است كه به لانگفلو القاء شده و اين منظومه را گفته - است . ( مؤلف )