سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

589

تاريخ ايران ( فارسى )

كه « پسر با پدر هردو از يك گوهر ميباشند » تحكيم و استوار نمود و مجمع كسانى را كه از قبول اين امر امتناع ورزيده لعنت كرد و بكفر و الحاد محكوم ساخت . بعقيدهء ويگرام ايران از اين بحث و جدال آرين « 1 » نه‌فقط آسودگى خاطر داشت بلكه از آن بىاطلاع هم بوده و اين از نظر وضع متزلزل و مخاطره‌آميز وى بسيار هم خوب و مساعد بوده است . يزدگرد شايد در اين زمان بفكر غسل تعميد افتاده و حتى بر اين شد كه مغ ها را تنبيه و سياست كند و آنها نيز بر ضد وى برخاسته چنان كه در تاريخ ايران مذكور است ويرا اثيم و گنه‌كار خواندند ، ولى پس از چندى منتقل گرديد كه اين عمل او دور از حزم و احتياط بوده لذا دوباره بآئين خود برگشته به انهدام فرقهء مسيحى حكم داد و درنتيجه تا مدت پنجسال تمام مسيحيان مورد تعاقب سخت و شكنجه و عذاب دولت ايران بودند . افسانهء عجيب مرك يزدگرد از حالات اين پادشاه كه يكى از كارهاى او بناء شهر يزد مىباشد اطلاعات ما خيلى كم است . وفات وى چنان كه فردوسى حكايت مىكند در نزديكى درياچهء سوار ياسو محل صيد سمور آبى قريب به شهر نيشاپور رويداده كه اكنون معروف بچشمهء سبز و بطور افسانه در قلب كوههاى نيشاپور واقع است و بر طبق اين حكايت اسب سفيدى داراى دست و پاى ريز و كفل گرد شبيه بگورخر از درياچهء نامبرده بيرون آمد و شاه بگرفتن آن فرمان داد ولى هيچكس موفق باينكار نگرديد ، آخر الامر خود شاه زينى برداشته بنزديك اسب رفت و او آرام گرفته ابدا شرارتى از وى بروز نكرد ، حتى شاه وقتى كه زين بر پشت وى نهاد و تنگش را محكم بست اين جانور مهيب و شرير هيچ تكان نخورد بلكه محكم بر جاى خود ايستاده بود ولى همين كه به عقب وى رفت يك دفعه او بجنبش آمده مانند رعد بناى غرش را گذاشت و با هردو پا و سمهائى كه مثل سنگ سخت بود چنان بشاه نواخت كه سرش با تاج كيانى به خاك افتاد و اسب بعد

--> ( 1 ) - مراد آريوس اسكندريه بوده است كه در 336 ميلادى درگذشت . وى منكر الوهيت مسيح بوده است . ( مترجم )