ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

238

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

لطيفهء ديگر : آنك يورت گاوبارى از بىنانى مسكن و مأمن هيچ پادشاه نشد مگر از تأييد يمن سعادت و همت راى بلند او كه در زمين گشتاسبى خندقى ژرف حفر كرد . آب ارس بر آنجا انداخت تا همه مزروع و محروث گشت و جملهء ويرانيها معمور ، احياء چنين اموات مقدور هيچ پادشاه ماضى نبود . لطيفهء ديگر : روزى لعّابى به خدمتش آتش بازى مىكرد ، موشكى هوايى در پيش قدم مبارك افتاد . شيخ بهلول خواست كه او را به چماقى تأديب كند . پادشاه بانگ بر سر وى زد كه از دهشت وحشت اين سهو و غلط بود نه كه به قصد و عمد ! و اين از صفات و سيرت اولياست ، و اخلاق فرشته به غور قضايا و كنه امور نيكو برسد ، و هرگز معايب و مخازى و مثالب با روى كس نيارد تا خجل و شرم - زده و منفعل نگردد . لطيفهء ديگر : آنك در صدور نائبات و حدوث واقعات باثبات و وقار و اصطبار و بردبار و راسخ قدم باشد تا غايتى كه چهار فرزند دلبند جگر گوشه ميوهء دل و قرة عين چون شهزادگان بسطام و بايزيد و طيفور و ابى الخير وفات يافتند به ايام طفلى و عنفوان كودكى ، و خاص و عام و ترك و تازيك و دور و نزديك به عزا و ماتم و مصيبت ايشان سوخته دل و خونين جگر بودند ، و پادشاه مبارك طلعت خجسته بهجت خواطر هريك به استمالت و صبر و حلم و نصايح تسكين و آرام داد . لطيفهء ديگر : آنك مغيبات ( ؟ ) عالم قدسى كشف نور ولايت و فراست اوست . چنانك هركه از ملازمان حضرت ذره‌اى از معيار عيار بندگى بگرداند و خلاف انديشه و نزاع پيشه دارد ، ضمير پاك نقاد و خاطر وقاد او از مخايل ناصيه و شمايل هيبت او آن معنى بعينها ادراك كند ، و در عرض و ايراد سخن درون و بيرون هر يك به نور امعان و يقين دريابد كه تاكجا و چون و چيست كه « المرء مخبوء تحت لسانه » جام گيتى نماى كيخسرو ، ضمير منير اوست و آينهء اسكندريه خاطر