ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
237
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
از ملازمان شهزاده را در خرگاه پاى به شمع برآمد و آتش در خرگاه افتاد و شرر شعلهء آتش به سرخرگاه رسيد و با مضايق مجال گهوارهء شهزاده برداشتن يكى مكابرة خود را در خرگاه انداخت و گهواره در ربود و به سلامت برون آورد . از ( ؟ ) اندامهاى او ده جاى سوخته شد و جمله خفتگان بسوختند . اولترميش خاتون نذور و صدقات به مستحقان رسانيد و فرمود كه اين حال پوشيده و پنهان داريد . ناگاه از زنجان ( ؟ ) ايلچى مستوفر و مستعجل از زنجان از خدمت پادشاه به حدود اردبيل رسيد ، و نمود كه فلان روز بامداد پگاه پادشاه امير خسرو جوانبخت ايسنقوتلوق را فرمود كه در حال كسى را به اردو فرستيد ، نامهاى خواجه رشيد و اولترميش خاتون كه براى جگر گوشگان و نور ديدگان بسطام و بايزيد و طيفور خيرات و صدقات و انعام و احسان كنند كه خاطرم براى ايشان متلعل ( ؟ ) و پريشانست و به الهام غيبى و نور فراست بلايى در دلم متصور ، تا حق تعالى آن بلا از ايشان بگرداند ، و چون كيفيت اين ماجرا محقق شد ، اين نامه هم در آن ساعت اتفاق افتاده بود كه آتش در خرگاه افتاده عالميان را تأثير كشف اسرار و فيض الهام الهى معلوم شد . حكيم خردمند يزدان پرست * سپاهى و بازارى و زيردست ز دادش همه كام دل يافتند * چو در بندگى نيز بشتافتند لطيفهء ديگر : آنك در عفو و حلم و احتمال و تواضع بر جملهء حكما و اوليا سبقت دارد . روزى بر سبيل تفرّج و تماشا كوزهء آبگينه گران را مشاهده مىكرد و استاد زجاجى پارهء آبگينهء گرم بر سر صفحه مىگردانيد از مهابت و صلابت و دهشت و حيثيت پادشاه فرو افتاد ، چنانك زمين را بسوخت ، امير ايسنقوتلوق خواست كه گرزى بر سر وى زند تأديب را ، عفو شاهانه او را از تعرض خشم و رنجانيدن منع كرد و فرمود كه اين بادره بر سبيل سهو و غلط بود نه به قصد و عمد ! او را بگذار .