نجم الدين ابو الرجاء قمى

33

تاريخ الوزراء ( فارسى )

اگر او را به آسمان بردندى ؛ با ثور و حمل كه مجازيند ، خر حقيقى بودى . اصحاب هنر پيش او ( 30 پ ) دست‌خوش بودند . همه را پايمال كرد . اگر خواستند ، و اگرنه چون نى كمر خدمت او بر ميان بستند . مقاسات خدمت او از مرگ بتر بود . در موالات او چون مويز دو دل بودند . او را چون گشنيز بىدماغ پنداشتند ، از بن دندان منقاد او شدند . در كف خويش باد مىديدند و بر سر تخت خاك . از غصهء احتشام او چون ابر ، آب در چشم داشتند ، و آتش در دل . روزى خويش در دهان شير مىديدند . آتش دانش خويش در زير خاكستر پنهان مىيافتند . از نرم آهن سورى تيغ مىكردند ، و از پولاد ايشان ستره . از روانى كار او ، همچون آب كه بر ريگ رود مىناليدند ، و چون باد كه در دريا دمد ، چين بر روى آب افگند . فضلا را چون از درخت اميد بارى نيست ، كاشكى از تكبر جاهلان ، بارى بار گران بر دل نبودى . اين جماعت روزى در سراى نظام الملك متفق شدند ، بدانكه آن تردامن را خلق و خجل ( 31 ر ) كنند ، و آن درخت بىبار را نيفگنند . شاه‌سوارى كه از جملهء آن فضلا وقح‌تر بود ، و خويشتن را بورپاى برهنه مىدانست ، كه از خر با نعل بهتر دود ، سلاخ آن مردار شد ، و به حكم آنكه محروم‌تر از همه بود ، او را دل مىسوخت ، و ديگران را دامن . با آنكه از محنت روزگار ناخن نداشت كه بدان گر خارد ، ابتدا كرد ، محنت‌زده را شيون نبايد آموخت . گفت : من در هر علمى چندين كتاب خوانده‌ام ، ديگرى گفت : من بيشتر خوانده‌ام ، ثالثى محفوظات خويش برشمرد . سورى را گفتند : خواجه عميد چه خوانده است ؟ جواب داد كه : من كتاب اقبال خوانده‌ام . بدين وجه شاه مات بر ايشان خواند ، و از عهدهء حل آن مشكل بيرون آمد ، و تفصى نمود . آنچه گفتند ، مهتاب پيمودند . آن خر را در خر كمان نتوانستند