نجم الدين ابو الرجاء قمى
234
تاريخ الوزراء ( فارسى )
غاشيهء ايشان بر دوش داشتندى خاك بيز شدند . غز ، مرو و سرخس و آن نواحى در دست گرفت . امير مؤيد الدين اىابه كه غلام سلطان سنجر بود ، احكامى كرد ، و مردم را به آنجا تحويل فرمود ، و بدان متحصن شد . خراسان دريايى شد كه از موج آن چون باد فتنه قوى شد ، كس سلامت نيافت . دامن ملك از دست رفته بود ، و فصاد احرف رگ بريده ، و مردم آواره شده ، و جدى و حمل فلك آن ولايت بريان شده بود . پلك سوخته گشته ، به سيلى كه در درختهاى عادى از بن بركند ، خانههاى خشتتر كجا بماند . مردم در اين فتنه چون كندم در تابه آمدند ، پرواى گريختن نبود ، همچون عابر سبيل ، بر سرپاى نشسته بودند . بوم غز سندان مىشكست ، خاك در چشم خراسان افتاد . ( 203 پ ) پاى همه از جاى برفت ، آنكس كه جان ببرد ، به رخنهء كشتى كه غرق شده بود از دريا به در افتاد . آتش در جهان نهادند كه به هيچ آب و خاك نشايست نشاندن . به نكبت سلطان سنجر ، غز استيلا يافت . چون روز كوتاه شود ، شب دراز گردد . لشكر سلطان سنجر بسيار ملوك و سلاطين قهر كرده بودند ، و چنان دانسته كه اسبى تيزتك پاى بر مورچه نهاد ، عاقبت از تركمانى چند منكوب شد ، و ايشان را آسيبى بدين صفت رسيد . دلاوران لشكر را چون خود از سر بنهادند ، چادر زنان بر سر بايست گرفتن ، نه چادر احرام كه روا باشد كه مردان دارند . بر جامهء ايشان به جاى طراز عزت ، غبار مذلت دوختند . روزگار خراسان شبى شد كه آن را فردا نبود . چون آن نواحى را سكونى حاصل آمد ، از معروفان كس نمانده بود . آن حادثه همچون شب بود ، آنگه زايل شد كه بر فلك ستاره هيچ نماند . مؤيد الدين آىابه در دفع غز و مردى به چشم سوزن ( 204 ر ) بيرون رفت .