نجم الدين ابو الرجاء قمى
233
تاريخ الوزراء ( فارسى )
كار خوزستان و الاشتر و شاپور خواست ، از آن وقت باز كه حادثهء حسام الدين كيتغدى قشطغان افتاد ، و در مصافى كه با اتابك كرد سربرسر كلاه نهاد . و گردون اقبال ، او به خاك فرو برد ، در دست پسر او شرف الدين است . در هيچ طرف صادر و وارد را در راه اين امن نيست كه در آن نواحى . رقيهء هيبت او تب تشويش آن ولايت بسته است . صعلوكان و راهزنان چون عقاب متاع كاروان بربودندى ، به تصوف و زهد سر برآوردهاند ، سر آن دارند كه سجاده بر سر آب افگنند ، و آن را كشتى سازند . كار خراسان پس از نكبت سلطان سنجر كه بياض مثال او را هيبت شمشير بود ، و مداد چون خون ، كار رسن تاب بود در پيش رفتن و بازپس آمدن افتاد . شكستن سلطان سنجر بتر از شكستن آبگينه ( 202 پ ) بود ، آبگينه اگرچه باز نشايد بستن باز شايد ريختن ، و با طى افگندن . شكست او شكست مرواريد بود كه به هيچوجه صلاح نپذيرد ، مردم او از تشويش به جان آمدند . به هيچوجه در حساب نبود كه غز لشكر سلطان سنجر را شكند ، به حكم آنكه غز او را بر تخت سلطنت مىنشاند . و مردم پنداشتند كه شب نكبت او را روز آمد ، ندانستند كه سلطان را آخر عمر بود كه سحرگاه در زير ابر پنهان شد ، چنان مىنمود كه روز است . عرب آن را الليالى الممحقات خوانند . فلك عط آن اقليم بر انگشت پيچيد و بر آن دندان مىخاييد . روزگار صد رنگ آميخت ، مردم آن صوب كه سايهپرور بودند در ميان آتش افتادند ، و دود بلا به مغز ايشان رسيد ، راحت را بازارى نماند ، و پيكان ناكامى در جانها شكسته شد ، و نيرنگ فلك چون زن جادو گيسو برگشود ، و پردهء تحمل دريده آمد ، مردم از آن نمىترسيدند كه باد حادثه ( 203 ر ) كلاه و سرپيچ بههم ببرد ، بگرديدند ( ؟ ) درختهاى عادى از بن برمىكند ، جام مى و نشاط جان شكسته شد كه در دهمه ريخته آمد . آنها كه