نجم الدين ابو الرجاء قمى

228

تاريخ الوزراء ( فارسى )

مىرود ، در اين قصيده گويد ، شعر : اهنت بالحظ او ناديت مستمعا * الحظ عنى بالجهال فى شغل لعله ان بد افضلى و نقصهم * لعينه نام عنهم او تنبه لى ( 197 پ ) و ان علانى من دونى فلا عجب * لى اسوة بانحطاط الشمس عن زحل مردم معنى اين بيت را بكر مىخوانند . در ديوان ابوا الفرج هند و بعينه در اين بيت مىگويد ، شعر : و ما رضيت بان فاقنى بشر * الا رضا الشمس لما فاقه زحل اين هر دو بيت را در معنى زير بالا نمىبينم . آنچه شبان پرورده ، روزى قصاب آيد . اگر آسيا سنگ بر پاى بيت استاد اسمعيل بندند ، همچون بادپران پيش معنى بيت ابو الفرج رود . هر دو را نقش يكى است ، نه كم افزود . ميان هر دو بيت فرقى نيست ، جگرگوشهء يكديگرند . استاد اسمعيل ابن نقب استادوار زده است ، دزدى بوده است كه از بيم او شير نر حايض شود . هر خنثى مشكل به گرد اين دزدى كجا رسد . در مجلس انس ترجمت سحرآفرين‌تر از شعر او نيافته‌اند . در راه بلاغت از كاروان متاع مرتفع از كاروان بگسلد . او را به علم اكسير و كيميا شعفى بوده است . از آنچه ( 198 ) گفته‌اند « الكيمياء حفظ ما ينفق عليه » غافل بود . در قطعه چنان مىنمايد كه به مقصود رسيد ، مىگويد ، شعر : و ملكت مفتاج الكنوز بحكمة * كشفت لى السر الخفى المبهما لو لا التقية كنت اظهر معجزا * من حكمتى يشفى القلوب من العمى و الناس اما جاهل ام ظالم * فمتى اطيق تكلما و تكرما در اين علم مقصوره‌اى دراز گفته ، مطلع آن ، شعر : بنى اذا ما خفتم الفقر فاصعدوا * ذرى جبل و عريفيدكم الغنى از بوتهء آنها كه بدين علم مشغولند ، دل‌ماندگى و نااميدى برمىآيد ، از بوته ندانم چه برآيد ؟ . طبع‌هاى مردم از اين كار