نجم الدين ابو الرجاء قمى
205
تاريخ الوزراء ( فارسى )
امير عمر دعوى علم نجوم و حكمت كردى . « ربح » او ، به تصحيف « زنخ » آمد . چهرهء حال او كه چون چشم خروس بود مانندهء زعفران گشت . قضا او را از قلعهء طبرك آورد ، و به دست محنت و بلا سپرد . اگرنه بر طبرك هيچ مخلوق را بر وى دست نبودى . چون كوه با شكوه نشسته بود ؛ ثرياى دولت ركاب او ، و حجرهء اقبال عنانش ، ساقى او در قيام ، و صراحى در ركوع . ندانست كه عظمت بلند ، جز بلا نباشد . باد ادبار او را از بالا بيفگند ، تا چون باد بىوزن شد . مار را چون آخر كار باشد ، در راهگذر خوابگاه سازد . چون به ساوه آمد ، جز سبزه تازهروى نديد ، و جز دامن پاى او نبوسيد . كار او ( 178 پ ) چون طرف شوش كر آمد . چون شمع بر خويشتن مىگريست . در سر آن شد كه در سر داشت . كار او چون پر طاؤس بود ، چون دم سگ زشت و كج آمد . طلب بزرگى كردن ، گردن مىشكند . بيدق پيوسته مستقيم رود ، چون فرزين شود رفتار كژ آيد . پنجهء حرص و آز بريده باد كه روى مردم مىخراشد ، و ايشان را در قعر چاه ظلمات مىافگند . ديدهء دولت امير عمر را ، يرقان ديده ، نرگس پديد آمد ، و خرمن او سوخته شد . جهان عجوزى خوب غدار است ؛ كرشمهء اين گندهپير ، با نوعروس آراسته ، هر چگونه خواهگير ، بسيار كس را مغرور كرده است . « انما الحيوة الدنيا لعب و لهو » به ياد بايد دادن ، و اعراض دنيا مستحقر و مستقذر داشتن ، و از زخارف بىحاصل آن طمع بريدن . شعر : فان تجتنبها كنت سلما لاهلها * و ان تجتذبها نازعتك كلابها اگر ما مهمان روزگاريم ، روا نباشد كه بر مهمان ( 179 ر ) جفا كنند ؛ و اگر روزگار مهمان ماست ، نشايد كه گوشت و استخوان ما خورد . به هر دو وجه ، ملامت بر روزگار متوجه مىشود . امير عمر را به آذربايگان بردند ؛ چون شمع ، طوقى از خون ديده در گردن كرده . پرنمكتر از دل او كبابى نديدند . چون شمع