نجم الدين ابو الرجاء قمى

206

تاريخ الوزراء ( فارسى )

شب سوخته و روز كشته ، چون چنگ پرناله ، و چون ناى جامه سياه . خورشيد دولت او را بعد از آن حسن در آب نديدند ، آب روى او جز اشك نبود ، دست استيلاى او كه چون اميد دراز بود كوتاه آمد ، و بعد از آن روان او روان شد ، و پارهء عظمت او به سر درآمد . فخر الدين وزير ، پس از گرفتن امير عمر و معين الدين ، اژدهاى هفت‌سر شد ، مجال فراخ يافت ، يمنه و يسره مىراند ، و بدى تيرتاز ( ؟ ) نمود . معين الدين را به قلعهء همدان بردند ، و او را در آن حركت عذرى نبود ، زبان او بىسخن‌تر از زبان سوسن بود ، او را مصادرهء قوى ( 179 پ ) كردند ، در استصفاى مال او مبالغت نمودند . بزرگى و بال مردم است ، بر آسمان جز ماه را محاق نباشد . آنچه معين الدين به مصادره مىداد ، همچنان بود كه به رشوه مىستد . اثر تأسف و تلهف بر وى پيدا نبود . شعر : تراه اذا ماجئته متهللا * كانك تعطيه الذى انت سائله چون نرگس چشم بر سر زر مىنهاد و مىداد ، و رضاى پادشاه نگاه مىداشت . چون سپند بود كه به گاه آنكه سوزد ، رقص كند . منصب استيفاء به صدر عزيز الدين مفوض شد ، مدتها بود تا استادكاران ديوان استيفاء مباشرت اين شغل به استظهار نواب مىكردند . در عهد او ، به حكم صانعى و معامله‌شناسى ، نواب ابر بودند كه بر دريا بارد . معين الدين هنوز در قلعه بود كه فخر الدين وزير با جوار رحمت ايزد ، عز اسمه ، رفت ، از نكايت وزير جان او به لب رسيده بود ، به مرگ فخر الدين ، مرده بود كه زنده شد ، او را به آذربايگان بردند . اتابك شمس الدين بعد از آن ( 180 ر ) كه كار او به موى آويخته