نجم الدين ابو الرجاء قمى

166

تاريخ الوزراء ( فارسى )

جاى باز كند . در حساب ايشان نبود كه از آفتاب جامه مىدوزند ، آن شكل خود يك ماهى بيش نماند . شمس الدين ابو نجيب به نقب حصار وزارت مشغول شد . بر گوشه‌اى صفيرى مىزد ، و فخر الدين كاشى غافل بود ، تا او را گرفتند ، و اسباب او را غارت كردند ، و سلطان سليمان ، از آنچه امرا با وى كردند ، البته خبر نداشت . آتش فتنه برافروختند ، ( 144 پ ) و حركتى خارج برفت . اسم وزارت بر شرف الدين ابو نجيب افگندند ، ندانستند كه آن ملك بر جناح زوال است . اوحد الدين ابو العشائر پسر كافى ظفر در مدح او گفت ، شعر : در خواب دوش مسند وزارتت * با بنده گفت خواجه مرا ياد مىكند گفتم كه شادباش كه فردا به كام دل * پشت مباركش دل تو شاد مىكند خوارزمشاه ينالتكين ، امير حاجب بود ، و گوش و هوش سلطان به رأى او مايل . چون با وزير آن حركت برفت ؛ هراسان شد . ندانست كه بر سفر خطر است . سلطان را دل‌مشغولى داد ، نيم شبى كه هوا سياه‌تر از چشم خوب آهو بود ، هر دو بر جانب رى روان شدند ، خوارزمشاه ينالتكين ، تازگى دوست داشتى . چون گازر بود كه باران رحمت نتواند ديدن ، اتابك ارسلان ابه ، و امير ( 145 ر ) النقش كون خر ، و مظفر الدين پسر يرنقش بازدار ، و فخر الدين زنگى ، پسر امير حاجب عبد الرحمن متفرق شدند . سلطان محمد از رفتن سلطان سليمان به رى ، خبر يافت ، چون برق خاطف از اصفهان روى به همدان نهاد . استيفاى سلطان محمد ، بر كمال الدين يحيى ، با آنكه نه به پاى او يافته بودند ، مقرر شد . چون بچهء شير بود ، كه در آن چند روز كه از مادر زايد ، هيچ نبيند . بوم اگرچه به روز هيچ نبيند ، به