نجم الدين ابو الرجاء قمى
146
تاريخ الوزراء ( فارسى )
امير عباس در خدمت سلطان به بغداد بود ، چون خبر حادثهء امير حاجب عبد الرحمن شنيد ، بر آن بود كه شبى از ميان لشكر بيرون رود ، و چون باز پرواز كند . از سايهء خويش هراسان مىبود . چنان كه كسى در آب غرق شود ، دمى مىزد . اسب تازىنژاد او كه آن را حرهء آسمان ميدان مىبايست ، و كوكب طرفهاى لگام ، در گل بماند ، و بر جاى باستاد . امير حاجب تتار از همدان مىآمد ، و با فخر الدين جاندار و النقش كون خر متفق شدند . در موافقت چون هفت رنگ ، روى در يكديگر آوردند ، امير عباس را خواب ( 128 پ ) خرگوش دادند ، او را عيارى نمودند كه موافق دستور نبود . امير عباس از آنچه بر سر او رفت ، غافل آمد . مرد بينا چون خفته باشد ، با كور يكسان بود . امير حسن جاندار را نفاقى بىاندازه بود ، دوستى او استسقاء بود ، كه از آن كم كسى جان برد . با هركس كه دوستى كردى ، داغ او بازسپردى . چون قلم دو زبان بود ، در رنگآميزى و فتنه انگيختن مثل بداشت . بر ظاهر گربهاى مهربان بود ، و در باطن درشتتر از خارپشت . تازهرويى او روشنى شمشير بود كه چون افروخته باشد بهتر باشد . غرر و غايلهء او بسياركس را از راه ببرد . چون ديبا بود دوروى ، آبى شور صافى بود ، به دستى دوشيدى و به دستى ريختى ، بازار انفاق او نفاقى بود ، دم دادى ، و به دمى كه او را داندى ، التفات نكردى . همچون ناى بود كه در آن دمند و پايدار نباشد . دوستى او چون خواب يك ساعت بودى . هركس كه از وى ( 129 ر ) فقاع گشودى از تشنگى به مردى . قصابوار دم دادى و پوست كندى ، دم او هيچ عاقل نخريدى ، و اگر خود مسيح بودى كه از آسمان به زير آمدى ، از آب نفاق او جز خنده شكرى