نجم الدين ابو الرجاء قمى

145

تاريخ الوزراء ( فارسى )

نوشروان داد ، و جمال الدين يحيى معزول شد ، به استبداد خويش هرچه خواست كرد . مقاليد امر و نهى در دست گرفت ، رأى او اقتضاى آن كرد كه امير عباس در خدمت سلطان باشد . اعتضاد خويش به وى دانست . خاصبك پسر يلنگرى در صحبت امير حاجب عبد الرحمن به آذربايگان رفت ، به عشوهء آنكه تبريز جهت او مستخلص كند ، آنجا رفتند . استخلاص تبريز . . . نبود . تبريز ، تب‌ريز نيامد . از باد جز سوسمارد فربه ( 127 پ ) نشود . شعر : رأيتك ان منيت منيت موعدا * جهاما و ان ابرقت ابرقت خلبا . مراعاتى كه خاصبك را مىفرمود ، كجا با ديد مىآمد ، شتر را به كفكير آب نشايد دادن . از جبابهء خراج تبريز جز تقاصر تقصير به ميان نبود . از شيشهء تهىسر او مىاندود . خاصبك چون بدانست كه او را مواعيد عرقوب مىدهد ، از ريسمان شمع ، دل تافته‌تر شد . در درياى تدبير سباحت نمود ، و فيلسوف‌وار انديشه كرد ، از تدبيرى صائب ، زرهى تمام پوشيد كه جملهء انگشتهاى او بپوشانيد . با امراى آذربايگان و ارانيه متفق شدند ، و در غيبت امير حاجب عبد الرحمن ، به غيبت او مشغول شدند ؛ و او را آماج تير بلا كردند ، و در نكايت او ، چون سوسن همه زبان گشتند . روزى در صحرا زنگى جاندار ، كه خيل تاش خاصبك بود ، مقرعهء آهنين بر سر آن پادشاه ارجمند زد ، و شمشيرها از چپ و راست روان شد ، و آن سرو سهى ملك را ، از بن بركندند . ( 128 ر ) آن را كه گاو گردون نتوانست جنبانيدن به دست چپ برگرفتند . او كس را در عقد نمىگرفت ، دست او در كارزار ، دست قضا بود . چون شمع به تابش خويش مغرور شد ، تا سر خويش در طشت ديد . چون پاى سر او از تن برگرفتند . سر او چون گوى در ميدان دوان شد .