نجم الدين ابو الرجاء قمى
127
تاريخ الوزراء ( فارسى )
بر جگر نهادند ، خانهء او رفتند و خلا رفته به باشد . او را از مسند وزارت به زندان تاريك بردند . همچنان بود كه تابوتى كه از كرسى برگيرند و در زير خاك كنند . كار او آتشى بود ، اول آن دود ، ( 112 پ ) و آخر آن خاكستر . على كفرايى حاجب خاصبك پسر يلنگرى بود ، و به عنايت عز الملك مخصوص ، حفظ الغيب او نگاه داشتى . چون عز الملك را بگرفتند ، حالى شمعدانى سيمين بشكست ، و در بغل غلام نهاد . چون گرگ بود كه چون گرگ ديگر را جراحت رسد ، و صاحب او باشد ، خونش مىخورد ، كار عز الملك چنان بود كه ابو نصر با حفص گفت در حق سعد الملك ، شعر : و ليت فضيعت حزم الرجال * سوى الجمع للناطق الصامت و انكرت معرفة الاصدقاء * فيا لك من تائه باهت فلما عزلت عرفت الصواب * و لازمت دارك للفائت فكم لك فى الشغل من شاتم * و عند فراغك من شامت تا خورشيد اقبال عز الملك درفشان بود ، شريف و وضيع بندهء او بودند . چون مساعدت روزگار عنان بگردانيد ، هم بدسگال او شدند . مرد آن باشد كه در يك حال ثبات نمايد . كفتار بود كه يك سال نر باشد و يك سال ماده . دوستان او چون ( 113 ر ) بيروزه بودند ؛ به وقت آنكه هوا صافى باشد ، روشن نمايد ، چون هوا تيره گردد ، روشنى آن كم شود . همچون آهو بودند كه چون ماه تمام باشد ، روشنى چشم او زيادت شود ؛ چون در محاق افتد ، روشنى چشم او كمتر شود . عشرت عز الملك از وزارت بود ، هنر نداشت . چون معزول شد ، چون مومى بود ، كه عزت آن چندان باشد كه پاسبانى حقهء جوهر كند ، آن را چون از آن پاسبانى بازماند ، ميان راه اندازند . چون جام شراب باشد كه تا پر بود بر دست دارند ؛ چون تهى گردد ، از