نجم الدين ابو الرجاء قمى
126
تاريخ الوزراء ( فارسى )
كه دراز شود ، خيرى نبود . ماه چون با روز افتد رونقى ندارد . آفتاب ، شبانگاه رنگ بگرداند . شاخ را چون خشك شود ، اهتزازى نبود . پاى عز الملك محفه بود كه برادر جنازه است . عمر او شبى زمستانى بود كه سرد و دراز باشد ، شعر : تعيب الغانيات على مشيبى * و من لى ان امتع بالمعيب و وجدى بالشباب و ان تولى * جهيدا دون وجدى بالمشيب پيرى كه « ارذل العمر » است هم ، پايدار نيست . جوانى به پيرى برود ، و پيرى به مرگ . امير حاجب عبد الرحمن در قصد و سعايت عز الملك مبالغت نمود . چون محل قابل بود ، زبان مردم به نكوهش او گشاده شد . آنكس كه پيش او روباهشكل بود ، شير شرزه آمد . مؤاخات و مصافات ترك و تازيك معادات و مناوات شد . چنگال قضا تير گشت ، و مقادير سماوى و قضا كارگر آمد . مردم را از وى ، حرارات بسيار در دل بود . مفتاح آن ( 112 ر ) قفل عسير با دست آوردند . ديوارى بيفگندند كه غبار آن به آسمان رسيد . وزارت او ديگى بود ، بيرونش سياه ، و در اندرونش داروى چون زهرمار ، جهت بيمارى كه در نزع بود مىپختند . در دام واقعهء صعب افتاد . او را در ورطهاى افگندند كه از آسيب آن ديد آنچه ديد . آنها كه مهر خاموشى بر زبان داشتند ، چون صبح در بانگ آمدند . منصوبهاى برساختند ، و سر صندوق حيلت باز كردند . او را گرفتند ، و به فخر الدين حسن جاندار سپردند ، اسباب او تاراج كردند . سراى او كه چون سفينهء نوح بود كه در آن همه چيز يافتندى ، چون دل مادر موسى فارغ شد . مردم او چون مار سركوفته شدند ، و دست