نجم الدين ابو الرجاء قمى

123

تاريخ الوزراء ( فارسى )

هلم بنا و الغيب فى حلبة المنى * فهذا العلى ، و اليوم يوم رهان و طورا يجارى و الرياح كليلة * و طورا يبارى و النجوم دوان . ( 109 ر ) مؤيد الدين را مروت ، ابر نيسانى بود ، و فضل او نرگس باغچهء علوم . عز الملك ، امير جاولى را كه مقطع ارانيه و بيشتر بلاد آذربايگان بود به خدمت سلطان آورد ، و امير عباس هم در اين حال به خدمت آمد . امير عباس را با وى فرستادند . چون مرغ از قفس برپريد ، و با اتابك بوزابه همدم شد . اگر ميخ ملامت به دامن او فروكوفتندى ، مصلحت بودى . امير جاولى جاندار را به تهديد زنگى شام به بغداد بردند ، بر عزم آنكه به شام روند ، و وجوه شامى سازند . آن عزم به بغداد منسوخ شد . بازنگى كه صاحب شام بود ، قرارى موظف شد كه هر سال به خزانهء سلطان فرستد ، و حق السكوتى به عز الملك داد . مال جهان از دروبام عز الملك درمىافتاد . چون غواص بود كه او را گوهر رايگان باشد . سعد الدين عارض را غم فردا در دفتر نبود . چون خرج روز مهيا بودى ، دنيا « بحذافيرها » او را بود . شعر : و لست بخابىء لغد طعاما * حذار غد لكل غد طعام ( 109 پ ) وقتى بطال بود ، در شش درهء دست‌تنگى افتاده ، و چشم نابينا حال او ، دردمند گشته . اسب نيكو داشت ، وكيل را گفت : سبك سنگى مكن . وكيل اسب بفروخت ، و اسب كم‌بهاتر خريد . چون زر خرج شد ، همان معنى فرمود ، و سه كرت اين معاملت برفت ، عاقبت اسب بفروخت ، و اسب گچين ، از نگارگران بخريد و آورد ، و كليم رازىها پيش‌نهاد . و گفت : سبك‌سنگى اكنون جز بدين شكل نشايد كردن . بيشتر اوقات بخت سعد الدين چون چشم غلامان او