نجم الدين ابو الرجاء قمى

124

تاريخ الوزراء ( فارسى )

خفته بود ، و چون زلف ايشان آشفته . تهيدستى او عيب نبود . شمشير آنگاه مهيب‌تر بود كه برهنه باشد . تهور او از بىسيمى بود . ابر تابستان چون آب ندارد ، به شتاب‌تر رود ، اسب سبك‌سنگى كردن ، گوشت بن دندان بود ، سيرى نكند . در اول اسب بخت او را از بىعلفى ، سر در توبرهء تهى كشيدند . بر آخر كار به جايى رسيد كه اسب و خر بر رقعهء شطرنج نماند . علم و سيم دو ضد ( 110 ر ) اند ، اجتماع هر دو متعذر است . شعر : و اذا رأيت العلم قارنه الغنى * فاعلم بان هناك نقصا خافيا كار سادات همدان و اعقاب امير سيد ابو هاشم حسين ، رحمه الله ، خلل پذيرفته بود ، و باد حوادث احوال ايشان شوريده . امير سيد مجد الدين پسرزادهء امير سيد ابو هاشم در خدمت سلطان مسعود قربت و زلفت يافت . املاك ايشان كه در حوز بود ، مستخلص شد . اقبال در روى او خنديد ، و ستارهء دولت او متلالى گشت ، و به عدل او خياشيم جهانيان به بوى جنت عدن مبخر شد . روزگار او به مصابيح و منا مقرون گشت . پدر سيد ابو هاشم ابو الفضل ، و جد او سيد ابو الحسن دسته‌گل علم و ارغوان فضل بودند . سيد ابو الفضل را شعر نيست ، مجلدى از رسايل تازى هست . سيد ابو الحسن شاعر و متبحر بود ، از معاصى اجتناب نموده ، و خواطر جهانيان به ارادت او متعلق . پس از سيد رضى موسوى و عمش طباطبا از علويان ( 110 پ ) شاعرتر از وى نبود . اين دو بيت شعر اوست ، شعر : و يوم تولت الاطغان عنا * و قوض حاضر وارن باد مددت الى الوداع يدا و اخرى * حبست بها الحيوة على فؤاد