نجم الدين ابو الرجاء قمى

118

تاريخ الوزراء ( فارسى )

رى و كاشان خرج كرد . ملاحده خذلهم اللّه ، امير اجل اختيار الدين جوهر را ، كه خواجهء او بود ، بكشتند . به انتقام ملاحده مشغول شد ، و در اين كار چون دولاب مىگرديد و مىناليد ، و آب از ديده مىباريد . به استظهار آنكه سلطان سنجر را از جانب گورخان و سمرقند دل‌مشغولى بود و به دفع آن خطب جسيم ، روى بدان صوب نهاد ، عصيان ظاهر كرد ، و متشوف اخبار شد ، تا پايان حركت به سمرقند چون باشد . اتفاق چنان افتاد كه سلطان سنجر را چشم ( 104 پ ) زخمى رسيد . لشكر او از تاب تيغ كفار ، راه هزيمت برگرفتند ، و چند امير اسفهسالار كه در جهان چون كواكب سياره بودند ، به زخم شمشير آمدند . با آنكه قرن تا قرن به حكم سلطان سنجر بود ، او را از كفار مخاذيل ، آسيبى قوى رسيد . كار امير عباس بدين رفتن كه با لشكر خراسان افتاد ، بالا گرفت و روزگار او اعياد سعادت آمد ، و نوابى ديوان او الوف شد . به خدمت سلطان مسعود آمد ، و با تشريف و نواخت باز گرديد . جمال الدين جاجرمى كدخداى او بود ، خواجه تاش و دبير و نيكو خط ، مستجمع خصال حميده ، به انواع هنر آراسته ، معدن كرم ، و كان گوهر و شرف . روز اول از روز بهتر ، به اخلاق ستوده موصوف ، روزگار او بر اقتتاء مآثر و محامد مقصور . سلطان مسعود بر خاصبك پسر پلنگرى اقبال عجب نمود . هركس كه متوفى شد ، اقطاع و ايجاب او بر وى اعتداد مىافتاد . آنچه گويند ، فلان وارث ( 105 ر ) اعمار باد ، او وارث اعمال آمد . هرچه او نكشت مردار بود . امراى بزرگ به جرعهء قدح او قانع شدند ، و دست همه در زير سنگ او آمد . اگر موى در ميان او و سلطان گنجيدى ، هم زلف او بودى . چراغ‌دان بخت او را شش هفت فتيله روشن شد . صبح بيرق او راست كرد . برق شمشير او آمد ، و رعد كوس او ،