نجم الدين ابو الرجاء قمى

115

تاريخ الوزراء ( فارسى )

بود ، پس از او در صنعت مثل او نديدند . در صحرا ، زيارت آن سىمرغ به دست آيد ، ولى نه آن سيمرغ كه گويند . چند معروف نديم او بودند . بسيار كس را كه پاى مركب دخس بود ، و دست اخرد ( ؟ ) به عنايت او كار با طى افتاد . بر احترام اهل هنر به غايت متوفر بود ؛ حبات كأس نشاط او بودند . كريمى و الا طبع‌تر از او نبود . هر دست كه در جهان بود . فداى دست چپ بايست كردن ، به حكم آنكه شرف استاد ، او يافته بود . عطارد را تمنى خريطه‌كشى او بود ، و مشترى را آرزوى ركاب روى او . مدتى عنان كامكارى به دست او بود . شغل بر سنن استقامت و مركز نظام در مقاطع حروف او ، عقل خيره ماندى ، چشم مدهوش شدى . جهان مكان او چون خلد برين آراسته شد . حسودان او را مجال سخن نبود . پرده بر روى آفتاب‌ها نشايد گذاشتن . بر آسمان فضل خورشيد جهان‌آراى ( 102 ر ) جز او نبود . دانش او نافهء مشك تبت آمد . ظالمان در عهد او جريده در آستين نهادند ، و چون ماهى بىدست شدند . اگرچه در اطراء حال او چند جاى اطناب رفته است ، چون مساق سخن اينجا رسيد ، تكرار آن واجب است . اين بيت مرا است از جملهء قطعه‌اى شعر : و اعد حداءك ، صاحبى * قدر اقنى ذاك الحديث كمال الدين ابو الريان اصفهانى دبير مجد الدين ابو طالب بود . چون استيفاء بر مجد الدين مقرر شد ، او دبير جامگيات بود . چون رضى الدين مستوفى شد ، او نايب شد . در صنعت و كتابت ، حذاقتى تمام داشت . خط او در حساب به غايت استحسان بود . كدخدايى شرف الدين گرد بازو هم به دو مفوض شد . اسباب تأييد و تمهيد او ميسر گشت . عز الملك سفيه و جاهل بود ، به ارباب مناصب التفات نمىنمود .