نجم الدين ابو الرجاء قمى

110

تاريخ الوزراء ( فارسى )

درگاه بيفگند . ديوار را ، راه كر نمود . چون از قم به خراسان مىرفت ، راه بيابان برگرفت ، تا او را رأى نماندى ، سر به آستين پيراهن برمىآورد ، نه به گريبان . او را رأى نماند ، در آنچه مىساخت مىسوخت . همچون آهو شد كه حنظل خوردن دوست دارد ، و آب‌شور خورد . چندانكه او را نصيحت بيش مىكردند ، تغافل بيش نمود . همچون شترمرغ كه هيچ نشنود . ( 97 پ ) خويشتن را باد مىدانست كه نه به آتش سوزد ، و نه به آب فرورود . تا لاجرم چون صدف بىدست و پاى آمد . كار او چون غواص سرنگون شد . او چون با سلطان خلوت كردى ، و گوى سخن در ميدان افگندى ، هر فساد كه كردى ، كارگر آمدى . تير او از نشانه خطا نرفتى . او را نشايست گفتن كه چون مار دو زبان دارد . او را چون سوسن ده زبان بود ، بل كه چون آتش صد زبان . چون كعبتين شش روى داشت . چون عز الملك به قصد او در خدمت سلطان آستين باز نوشت ، دام بنهاد و دانه بيفگند ، هم بر كار نشست . سلطان را شكلى چند بازنمود ، كه چشم سلطان چنان برجوشيد ، كه بوره كه سركه بر آن زنند . عز الملك او را بدان پادشاه كه عزيز بود ، ذليل كرد . مداوات زهرمار ، به گوشت مار باشد . پادشاه آتش است ، هركه به وى نزديكتر ، از سوختن بر خطرتر . سعد الملك سعد و زين الملك ابو سعد هندو در ناوكى با ( 98 ر ) سلطان محمد ، از نمدزين نهالى ساخته بودند . چون دعايم دولت و ملك سلطان محمد مرتفع شد ، و قواعد كار او ممهد ، به قصدى نامحقق مصلوب شدند . در اين معنى گفتند ، شعر : ترا سعد و بو سعد بودند يار * چو تاج از سر خود درآويختى