نجم الدين ابو الرجاء قمى
111
تاريخ الوزراء ( فارسى )
درآويخت بايست از آن هر دوان * تو آن هر دوان را برآويختى هر دو چون به مراد رسيدند ، بيفتادند . چون گاوى بودند كه آن را وقت كشتن بيارايند . كمال ثابت را زندان نور الدوله چنان بود كه چشم را جفن . او را حفظى به حرمت مىكردند ، و چون دست سوخته مىداشتند . به شب به طريقى عجب بگريخت ، و روى به بغداد نهاد ، شتابى كالح بود . از طريق راست ، عدول نمىشايست كردن . ابر فندق سيمين ، و لؤلؤ زرين بر سر مردم نثار مىكرد . زمين از يخ خفتان و جوشن پوشيده بود . شيشهء دولت او شكسته شده بود ، باز نشايست بستن . امير علم فارس را از بغداد فرستاده بودند ، ( 98 پ ) تا او را در همدان با دست آرد . به قرميشين « 1 » ، سپيدهدم ، اسب چند ديده بود كه مىگردانيدند ، به فراست واقف شد ، كه از آن كمال ثابت است . ركابدار را به ارهاق معترف كرد كه در سراى قاضى قرميشين است . آن گرانتر از زمين را بگرفت ، و به همدان آورد . با همه گرانى سبكتر از ذرهاى در هوا شد . رسن او را گذر بر چنبر آمد . ناخنهء چشم بخت او ، استخوان شد ، و سم و نعل باهم بيفگند . محاسن مشك رنگ او ، كافورشكل شده بود ، و شبهء او لؤلؤ گشته ، عاقبت او را شب خوش كرد ، و چون عقدهاى مخالف كه در دست افتد ، هر روز به شكلى ديگر در دست دشمن مىافتاد . از بغداد كسان عز الملك آمدند ، و او را در قلعهء همدان هلاك كردند ، و گفتند كه به مرگ خويش مرد . همان معامله كه او با قاضى نجم الدين ابو ابراهيم كرد ، با وى برفت . « كماتدين تدان » به گزاف نگفتهاند .
--> ( 1 ) - ص : قوميشين