نجم الدين ابو الرجاء قمى
108
تاريخ الوزراء ( فارسى )
بود . از آن تاريخ باز هيچ علوى را در بزرگوارى برابر او نديدند . ظلمات شبهت به مكان او منور شد ، و مشارع فضل صافى گشت . از جملهء شعر او اين دو بيت ياد كرده مىشود ، تا معلوم شود كه آتش ذكاء ذكر علماء پيش او كاه ، دود بود . شعر : تشفين من برد الرضاب عليلة * نفسى فداؤك من طبيب عالم لا تقطعى مدد الزيادة بيننا * ارضى ، و عيشك بالقليل الدائم رحم الله الماضين ، و ادام ايام وارثهم الباقى الامير السيد العالم الا شرف عزيز الدين يحيى كه در غزارت علوم و تهذيب اخلاق ثانى ندارد ، همچنان است كه موفق ابو شجاع شمامه كه شمامهء فضل بود ، به وقت ولادت ميمون او گفت ، شعر : بشر جبريل بميلاده * فقال يا بشراى هذا غلام انسان عين زمانه و خال خد مفاخر روزگار است . فضايل او عنوان نامهء مكارم است . خزان جهان به مكان او ربيع انيق و ريق است ، و زحل و مريخ ( 96 ر ) آسمان ، زهره و مشترى . ابركرم او ، سقاى تشنگان است در بيابان حيرت . در زير نكت او لطايف معانى ، و الفاظ او روح ارواح و كوه و قار و درياى آثار . مناقب او شمسهء نگارستان جهان و مفاخر او اوج ايوان روزگار . حاسدان او در بيابانى چنانى افتادهاند كه خيال در آن گمره شود . كسى كه در دريا بايد راندن ، در آن بيابان مىرانند . دشمنان گوى چوگان اواند . قمر ايشان خالى السير است ، در آن نفعى نباشد . غرهء جبههء روزگار ، جز فضايل او نيست . آرام جان ملوكان اوست ، شير است كه با بچه بيشه هم نگاهدارد . آن كس كه به خدمت او رود ؛ جملهء مردم او را بيند ، و جملهء روزگار آن ساعت ، و جملهء زمين سراى