نجم الدين ابو الرجاء قمى
96
تاريخ الوزراء ( فارسى )
سرگردان شدند ، و چون چوگان ، كار ايشان خم آمد ، چون كسى كه كفهء حجام بر پشت دارد ، سر در پيش افگندند . هيبت او پايچهء زنجير ظالمان شد ، كه بدان دربند آمدند . به اندك مايهء مضمضه بدانستند كه آب كار او چون است . پاى از خطهء عافيت بيرون نهاد ، و بر ايذاى امرا و اركان دولت اصرار نمود . البته او را بر پسر خويش شفقتى نبود . چنان مىپنداشت كه تن نبات و درخت است كه آن را چون سربرگيرند ، بازآيد . صحيفهء عدلى باز كرد كه روزگار قابل آن نبود . او در خرابات بود ، سرود مىبايست گفتن ، پنداشت كه در مسجد آدينه است ، قرآن مىخواند . ( 86 ر ) اول به رفق حلقهاى بر در مىبايست زدن ، او آتش در در مىزد . كشتى چون به باد معتدل رود غرق نشود . جماعت اوباش را كه در سراى سلطان بودند ، بيرون كرد ، و چون زيادتى سم چهارپاى را كه نعل زنند ، بيفگند . دزدان و راهزنان را چون فتراك درآويخت . بر بيشتر امرا اسخفاف مىكرد ؛ مىگفت از شما كارى نيايد . ندانست كه در باغ ملك ، حملهء خضرا گرچه چون بادنجان تاج ندارد ، از سرسبزى خالى نيست . بىلگام بر اسبى سركش نشست . چون كمال ثابت از حج بازآمد ، حال وزيرى چنان ديد ، بىهوش گشت ، در وادى حيرت افتاد . شعر : ان كنت ريحا فقد لاقيت اعصارا . روز او ، روز بحران گشت . تنور كار خويش سرد يافت و هيمهءتر ، فطيرى در نتوانست بستن . چون ماهى بر خشك افتاد ، كار او چنان كه دانى ، زير ميانه شد . چون زلف بنفشه پرخم گشت . از چونوچرا دامن دركشيد . ميان تلويح و تسريح دمى مىزد . ( 86 پ ) با آنكه بيت القصيده و سرجريدهء و سابق حلبهء ملك بود ، سكيت « 1 » رهان شد . عروس ملك را از وى نشوزى حاصل آمد ، و معزول
--> ( 1 ) - سكيت اسب بازپسين رهان ، گويا هم « كميت » باشد