نجم الدين ابو الرجاء قمى

71

تاريخ الوزراء ( فارسى )

كار وزير و ديگر اصحاب او مىكرد . هم‌چون كمانى بودند كه آن را زه برگرفته باشند . او را در هيچ‌كار قصور نبود . آب دريا از ثقل كشتى گران‌بار نشود . او در اين صنعت ، رونده‌تر از خورشيد بود كه به يك روز گرد جهان برآيد . در دهان زمانه زبان بود . از دها و فطنت ، نامه‌ها سربسته خواندى . پادشاه وقت را چندان حماقت بود كه او را پنداشت ، كه خداى تعالى جز او هيچ‌كس ديگر را نيافريده است . در حق او گفته‌اند ، شعر : اى طرفه اگر ز آسمان آمده‌اى * نز فرج زنى كه بس گران آمده‌اى ايزد بستاناد ز قالب جانت * كز بو العجبى خود به جان آمده‌اى ابو شجاع شمامهء قمى ، چون او را ميغى بىغم و مرغ حرام ( 65 پ ) گوشت بىآواز ديد ، در حق او گفت ، شعر : هل رأيتم من قبله او سمعتم * قلقا فى النصاب سمى ثابت ابو شجاع شمامه ، فاضل و متبحر و متين الادب بود . بر در فضل پرده‌اى بود زربافت ؛ اما باطنى خبيث داشت ، به هجو مردم مولع بود . مقراض اعراض بودى ، از اين عادت ، او را فطام نبود . سفاهت و بىخردى پيشه كرده بود . با آنكه پير و فرتوت شد ، و چناروار پنجهء سؤال پيش داشت ، از بدايت زمان هيچ كم نكرد . موش دندان‌تيز بود . تير بىنشانه به چپ و راست انداختى . بازار كمال ثابت تيز شد ، هيچ‌باد ، غبار او نمىشكافت . اسب او از باد درمىگذشت ، و تيهوى او بازمىگرفت . استيلاى او به جايى رسيد ، كه رئيس منشأ و مسقط رأس خويش ، صفى الدين محمد وكيل را ميان بازار بياويخت ، و قاضى قم ، ابو ابراهيم بويه را كه چهارصد ساله خانهء علم داشت ، و چهل به سر سالى متولى قضا بود ، ( 66 ر ) بفرمود ، تا در زندان هلاك كردند ؛ گفتند به مرگ خويش مرد . او را همين حال افتاد . حذو النعل بالنعل . چند