نجم الدين ابو الرجاء قمى

59

تاريخ الوزراء ( فارسى )

مجد الدين ( 53 ر ) ابو الحسن كدخداى او درگذشت . رأى او جام جهان‌نماى بود . چشم تدبير او را ، چون چشم ماهى و زنبور ، جفنى نبود كه وقتى برهم نهد . شمس الدين كرى بود كه در گوش او نفخ صور بايستى تا چيزى فهم كردى . شمس الدين ابو النجيب كدخداى او شد . چون شمشير بود كه دست صاحبش مجروح كند . در عاقبت كارها چنان نگريدى كه تير تراش در تير نكرد . در اتابك النقش تندى بود ، كه سلطان از آن متوحش مىشد ، چون شير علم بادى در سر داشت . كمال ثابت بىباك ، و امير حاجب تتار ، در حق او سخنى چند بر طريق افترا القا كردند ، تا جوان چنان را كه چون سرونازان بود ، سياست فرمودند . سنگ و ترازوى كمال ثابت و امير حاجب تتار چنان راست نبود كه به قول ايشان فرسى چنان از رقعهء شطرنج بيندازند . عمر او چون عمر شكوفه كوتاه آمد . اگر دانستى كه ثبات دولت سلطان سبب هلاك او خواهد بودن ، بدان ( 53 پ ) فتح كه برآمد ، اشك باريدى ، نه تهنيت كردى . او از اين خرده‌گيرى كه در اين كار بود ، غافل آمد . شجاع و دلير و صفدر بود . اگر تير پرتاوى از لشكر دور بودى ، و بر آنچه مىسگاليدند ، واقف شدى ، كس را بر وى دست نبودى ، و اگرچه به سال جوان بود ، تدبير پيران داشت . چون شكوفه بود كه هم پير باشد و هم جوان . غراب بود ، كه سياهى او نه از جوانى باشد . چون باز بود كه سپيدى او نه از پيرى بود . قضا ميخ به دامن او فروبرد ، و اسب بخت او طبقه برآورد . از جهت او داغ در آتش نهاده بودند . او را قصاب‌وار دم دادند ، و پوست كشيدند . دم همه به هم شد ، و بادى قوى آمد كه او را ببرد . مراعاتى كه او را مىكردند ، نطع بود كه جهت آن‌كس