نجم الدين ابو الرجاء قمى
60
تاريخ الوزراء ( فارسى )
بازافگندند كه او را سياست كنند . تير ايشان را بربر نهاد تا به وى انداختند . دستدردست شير نهادن ، از مصلحت دور باشد . شمشيرى شدند كه دست صيقلى ( 54 ر ) بريده به روى آب بخوردند . روزگار ناموافق ، سنان از سرنيزهء او برگرفت ، نمىدانست كه پاى در سوراخ مار كرده است . اگر دانستى كه در زير دانهء او دام است ، چون فلك گرد جهان برآمدى ، و هيچ انديشه نكردى . فلك را بدانچه پيوسته گردد ، خستگى نباشد ، و حوت فلك را از دام و صياد ماهى ، خوفى نبود . هيبت او تا حدى بود كه ، به هركس كه نگريدى ، آنكس پنداشتى كه تيرى بر وى زدند . تيغزنتر از آفتاب بود . مرغ آبى را از باران چه زيان باشد . او را از ناوكى باك نبودى . در مردى و دلآورى ، همه را دوشش بيشى داده بود . شير را تب ضعيف نكند ، سايه به آبتر نشود . او را از اصفهان بيرون آمدن مصلحت نبود . « تركت الرأى بالرى و التدبير بحلوان » . در مبالغتى كه در دريدن صف لشكر امير المؤمنين كرد ، خون خويش ريخت ، آن حركت بر وى نامبارك آمد . كمال ثابت از خرمى قتل او چون طبل ( 54 پ ) بياماسيد ، و چون گل از خرمى شگفته شد . اتابك النقش به قول او از اصفهان بيرون آمد ، و به سعى او در چاه بلا افتاد . چون تير ، او را بدان نزديك آوردند تا دور اندازند . چنگ را بر كنار ، جاى جهت زدن سازند . دريغ بود بر جوانى چنان گلفشاندن . بر چمن ملك چنان سروى نبود . از غيظ سنگ به دندان مىگرفت ، و ليكن خشم اسير بربند چه سود كند ؟ از طپيدن مرغ در دام چه فايده باشد ؟ گريستن او بر جوانى خويش عجب نبود . هيمهء جماد چون خشك نباشد و تر بود ، چون آتش در آن زنند ، بر جوانى خويش گريد .