نجم الدين ابو الرجاء قمى
58
تاريخ الوزراء ( فارسى )
پس از مأمون خليفه ، عالمتر و بزرگوارتر از وى نبود ، بىآنكه مخايل ظفر ( 52 ر ) لايح بود . اصحاب سراى خلافت خويشتن را در شيوهاى افگندند كه از آن دشوار بيرون شايست آمدن . روى در بيابان خطر نهادن ، مصلحت نبود . در فواتح كار انديشهء خواتيم نكردند . امير المؤمنين از بغداد ، كه مسقط رأس او بود بيرون آمد ، تا سكان ملاحده را با وى هراش ميسر شد . دنيا محل آن نداشت كه جهت آن ، خطر جان عزيز كند . اگر نيز دست او را بودى ، طفيلى را از ديك بىچربى بازداشته بودى . از مدار فلك احتراز بايد نمودن ، و دنيا را نسج عنكبوت دانستن . جهان را ، آسمان آهنينروى است ، و زمين خاكافشان . شهوت ، سگ گزنده است ، نان پارهاى كه به وى اندازند ، بايد كه به سوزن نيز آكنده باشد ، تا جانش بستاند . هنگامهء جهان خوش است ، اما در هريك قصه ، صد غصه است . جهان در معيار عقل ( 52 پ ) يك ذره وزن ندارد . مردار ، كفتار مردارخوار را باد ، و استخوان سگ را . در جهان اندك بىرنج ، بهتر از بسيار بارنج . تشنه را آب بهتر از گلاب . اتابك النقش بدان مصاف كه شكست ، اختيار هلاك خويش كرد . « كالباحث عن حتفه بظلفه ، و الجادع مارن انفه بكفه » . سال تمام نشد ، تا مركب بقاى او بسر درآمد ، و زه حيات او گسسته شد . جامهء بخت او چون بنفشه كبود آمد . با وى نفاقى كردند ، و چون كلك دو سر آمدند . كموبيش در سخن ايشان بيشتر بود كه كموبيش روز و شب . چون نى بربند آمدند . بدان راضى نشدند ، كه با آنكه ملك به وى مستقيم شد ، چون سگ اصحاب الكهف بر در بود . او را گرفتند و هلاك كردند . هرآنچه با وى گفتند به خلاف راستى بود . در جهان جز از آينه ، دروغزن بسيار است . حيلت ايشان آبى بود در زير كاه ، كه ديدار نباشد .