نجم الدين ابو الرجاء قمى

56

تاريخ الوزراء ( فارسى )

برود و اتابك النقش را به خدمت آرد . به وسيلت قرابت مجد الدين ابو الحسن رفت ، و در استرضاى ( 50 ر ) او ، لاوه كرد ، و در رياضت طبع او رفق نمود ، تا به خدمت سلطان آمد . و چون قلم به فرق سر دوان شد ؛ به قدوم او شادى تمام آمد . اول وقعى كه كمال ثابت را ، در دل سلطان مسعود افتاد ، از اين نيكو خدمتى بود . بعد از آن استيلاى تمام يافت ، و بدين دالت حقيقت اسرار و جهينهء اخبار ملك شد ، و رايزن دولت آمد ، كتابت زر شد بر صفحهء منقش ديوان . در كف ملك خاتم گشت ، تا به حدود دالموج و بهستون مسابقت نمودند . اگر اتابك النقش نيامدى ، يك به دست بيشتر نتوانستندى رفتن ، و از تحير سر بر زانو نهادندى . او قلب را قلب بود ، و جناح را جناح . چون هر دو گروه به هم رسيدند ، و ابر نبرد ، خون باريد ، و آواز شمشير و كمان رعد آمد ، سنان‌ها كه سيم‌شكل بودند ، زرآسا شدند . برق شمشيرها در ميان غبار ، همچون زنگى بود كه فصد كند ، سواران در پشت اسبان در ركوع و سجود آمدند . ( 50 پ ) گرد رقيع آسمان شد ، نيزه‌ها چون ماران ريگ در جنبش آمدند ، و از غبار ، خاشاك در چشم خورشيد افتاد . آتش فتنه تيز شد ، و سرهاى مردم ، بىطرب در رقص آمدند . كروفرى بيش از حد برفت . سر بسيار رستم شكل ، چون سر قلم بر مقط بريده آمد . تعبيهء لشكر امير المؤمنين را عقد سست شد ، و جماعتى مؤلفة القلوب ، كه بر جناح و ميمنه بودند قلب المجن كردند ، و مستأمن عاطفت سلطان مسعود شدند . پشت آن‌ها كه ثبات نمودند ، شكسته شد . يلان رزم دست از هم بدادند . چون ملخ در ميان باد متفرق شدند ، و رعده كه در نيزها مىبايست ، در دل ايشان افتاد . به جماعتى معدود كه ثبات نمودند ، كارى برنيامد . نه آتشى بود كه