نجم الدين ابو الرجاء قمى

55

تاريخ الوزراء ( فارسى )

آهو . جام آبگينهء ملك ( 49 ر ) بود كه آن هم روشنايى دهد ، و هم سرما بازدار . مرد روزگار بود ، نه مرد اصل و نسب . دندان شير را به نيكويى وصف نكنند ، به تمشيت كار كه او را از شرف الدين توقع بود ، باد درو مىدميد . او تير از كمان ولى الدين مىانداخت ، و به نردبان او بر بام مىرفت . در عهد وزارت شرف الدين امير المؤمنين المسترشد بالله خواست كه به عهدهء آنچه از امور رعايا در گردن او بود ، قيام نمايد ، و عدلى كه مندرس شده بود ، با قالب افگند ، تا به الطاف ايزدى متحصصن شود . از مقر عز و مستقر خلافت با جمعى انبوه بيرون خراميد . پيش از آن عراق خرج فرموده بود ، و تكريت را حصار مىدادند . ابن الفضل بغدادى گفت در قصيده‌اى ، شعر : تكريت تعجزنا و نحن بعقلنا * نمشى لنأخذ ترمذا من سنجر جماعتى كه در اين وقت پذيرهء مصاف شده بودند ، و به كلوخ در آهنين مىكوفتند ، ذكر كند . اين قصيده سرجريدهء مداعنات ( 49 پ ) و اهاجى است . چون امير المؤمنين بر جانب كوهستان حركت فرمود ، با سلطان مسعود لشكر اندك بود . اتابك النقش بيابانى مقدم و لشكركش عراق به اصفهان مىرفت . وقتى بر فراز طاعت تماشا مىكرد ، و وقتى در نشيب عصيان مىافتاد ؛ « تقدم رجلا و تؤخر اخرى » . در استدعاى او تلطف نمودند ، « و اعتمد على ايهماشئت » بگفتند . اگر او به خدمت نمىآمد ، از ملك نااميد بودند . خصومتى كه از دار الخلافة خاست ، آتشى بود كه بر بالايى ظاهر شود ، قوىتر از آن نماند كه در نشيبى . علم چون بر كوه باشد ، با شكوه‌تر از آن نمايد كه در صحرا . در اين حال كمال ثابت بن ابى المبردين ( ؟ ) قمى ، مشرف ديوان سلطان مسعود بود . و پسر خالهء مجد الدين ابو الحسن عليمان ، كه كدخداى اتابك النقش بود ، و زمام كار در دست او ، متقبل شد ، كه